در جهانى كه عشق گويد راز * نه تو مانى نه نيز عقل تو باز
اندر حب و محبت
عاشقان سوى حضرتش سرمست * عقل در آستين و جان بر دست
تا چو سويش « 1 » براق دل رانند * در ركابش همه برافشانند
جان و دل در رهش نثار كنند * خويشتن را از آن شمار كنند
عقل و جان را به نزد او چه خطر * دل و دين را فدا كنند و كفر « 2 »
پردهء عاشقان رقيقترست * نقش اين پردهها دقيق « 3 » ترست
غالب عشق « 4 » هست مغلوبش * خود ترا شرح داد مقلوبش « 5 »
ابر چون ز آفتاب دور شود * عالم عشق پر ز نور شود
كابر « 6 » چون گبر « 7 » مظلمست و كدر * آب « 8 » در جمله نافعست و مضر
اندكى زو « 9 » حيات انسانست * باز بسيارش آفت جانست
پس موحّد محب حضرت اوست * كه محبت حجاب عزت « 10 » اوست
بد « 11 » نباشد محدث « 12 » تلقين * نيك باشد « 13 » محب محنتبين
در محبت نگر به تأليفش « 14 » * زان همه « 15 » محنت است تصحيفش
اى محب جمال « 16 » حضرت غيب * تا نجوئى وصال طلعت « 17 » غيب
نكشى شربت ملاقاتش * نچشى لذت مناجاتش
پيش توحيد او نه كهنه نه نوست * همه هيچاند هيچ اوست كه اوست
چون يكى دانى و يكى گوئى * به دو و سه و چهار « 18 » چون پوئى
چون رهى كرد « 19 » فخر و عار ترا * اى حديث با قدم چه كار ترا
هامش
( 1 ) - م : تا چو سوى
( 2 ) - م : دل و دين را گذر كنند و گذر
( 3 ) - م : عقيق
( 4 ) - م : عقل
( 5 ) - ك : مطلوبش
( 6 ) - ب : ابر
( 7 ) - ك : خاك
( 8 ) - چ : كاب
( 9 ) - ب : اندك او
( 10 ) - ى : طلعت
( 11 ) - م : به
( 12 ) - ل : بمحدث
( 13 ) - ف : بد چه باشد ، م : بد نباشد
( 14 ) - نه تاليفش ، ف : به تعليفش
( 15 ) - آ : كه همه ، ى : كه همان
( 16 ) - م : وصال
( 17 ) - م : فصال حضرت
( 18 ) - ى : به دو سه چار و پنج
( 19 ) - ل : كرده