كافر و مؤمن و شقى و سعيد * همه را روزى و حيات جديد
حاء حاجت هنوزشان در حلق * جيم جودش بداده روزى خلق
جز بنان نيست پرورش ما را * جز شره نيست نان خورش ما را
او ز توجيه بندگان نجهد « 1 » * نان خورش داد نان همو بدهد « 2 »
نان و جان تو در خزينهء اوست « 3 » * تو ندارى خبر دفينهء اوست « 4 »
روزى تو اگر به چين باشد * اسب كسب تو زير زين باشد
يا ترا نزد او برد به شتاب * ورنه او را بر تو ، تو در « 5 » خواب
نه ترا گفت رازق تو منم * عالم سرّ و عالم « 6 » علنم
جان بدادم وجوه نان بدهم * هرچه خواهى تو در زمان بدهم
كار روزى چو روز دان بدرست * كه رهآورد روز روزى تست
سفله دارد ز بهر روزى بيم * نخورد ديگ گرم كرده حكيم « 7 »
نخورد شير صيد خود تنها * چون شود سير مانده كرد رها
با تو زانجا « 8 » كه لطف يزدانست * گرو نان بدست تو جانست
غم جان خور كه آن نان « 9 » خورده است * تا لب گور گرده بر گرده است
جان بىنان به كس نداد خداى * زانكه از نان بماند جان بر جاى
اين گرو سخت دار و نان مىخور * چون گرو رفت قوت جان مىخور
مر زنان راست كهنه « 10 » تو بر تو * مرد را روز نو و روزى نو
روزى تست بر عليم و قدير * تو زمير و وكيل « 11 » خشم مگير
آن زمانى كه جان ز تن برميد « 12 » * به يقين دان كه روزيت برسيد « 13 »
هامش
( 1 ) - ى : نرهد
( 2 ) - ب ، پ : نان خورش را چو نان همو بدهد ، ل : همى . بدهد
( 3 ) - ب : خزانهء هوست
( 4 ) - ب : تو ندارى بگفته او را اوست ، ض . بگفته او را دوست
( 5 ) - م : ورنه او را به تو تو اندر
( 6 ) - ى : واقف سر و واقف
( 7 ) - ل : نخورد آش گرم كرده كريم
( 8 ) - ل : با تو اينجا ، ى : تا تو زانجان
( 9 ) - ف : آن جان
( 10 ) - ض : جامه
( 11 ) - ف : تو ز مير و وزير ، پ : تو به مير و وكيل
( 12 ) - م : به تو بدميد
( 13 ) - پ ، چ : نرسيد