تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
هركه او نيست « 1 » هست داند كرد * هست را نيست هم تواند كرد هست با قهر و علم « 2 » يزدانى * ناتوانى نكو و نادانى ناتوانى ترا كند دانا * عاجزى مر ترا دهد بالا غيب « 3 » خود زانكه صورت تو نگاشت * تو ندانى كه غيب نتوان « 4 » داشت * * * او ترا بهتر از تو داند حال * تو چه گردى بگرد هزل و محال « 5 » قايل « 6 » او بس تو گنگ باش و مگوى * طالب او بس تو لنگ باش و مپوى تو مگو درد دل كه او گويد * تو مجو مر ورا كه او جويد گر گناهى همىكنى اكنون * آن گناه از دو حال نيست برون گر ندانى « 7 » كه مىبداند حق * گويمت اينت « 8 » كافر مطلق ور بدانى كه مىبداند و پس * مىكنى اينت شوخ‌ديده و خس « 9 » خود گرفتم كسيت محرم نيست * حق بداند ، حق از كسى كم نيست عفو او گيرم ار بپوشاند * نه ز تو علمش آن « 10 » همىداند توبه كن زين شنيع كردارت * ورنه بينى بروز ديدارت « 11 » نفس خود را ميان حالت خويش * غرفه در قلزم خجالت خويش

اندر رزق گويد

جانور را چو خوانش پيش « 12 » نهاد * خوردنى از خورنده بيش نهاد همه را روح و روز و روزى از اوست * نيك‌بختى و نيك‌روزى از اوست روزى هريكى پديد آورد * در انبارخانه مهر نكرد
هامش
( 1 ) - پ ، ى : از نيست ( 2 ) - آ : هست با حلم و قهر ( 3 ) - س : عيب ( 4 ) - چ : تو ندانى نهان نشايد ( 5 ) - ل : تو چه گردى به هرزه‌گرد محال ( 6 ) - ى : عاقل غيب ( 7 ) - ذ : گر بدانى ( 8 ) - س : گنهانت اينت ( 9 ) - م : شوخ‌ديدهء خس ( 10 ) - س : نزره علم آن ، ذ : به ز تو علمش آن ( 11 ) - ى : بازارت ( 12 ) - ب : چو خوان به پيش