هركه او نيست « 1 » هست داند كرد * هست را نيست هم تواند كرد
هست با قهر و علم « 2 » يزدانى * ناتوانى نكو و نادانى
ناتوانى ترا كند دانا * عاجزى مر ترا دهد بالا
غيب « 3 » خود زانكه صورت تو نگاشت * تو ندانى كه غيب نتوان « 4 » داشت
* * * او ترا بهتر از تو داند حال * تو چه گردى بگرد هزل و محال « 5 »
قايل « 6 » او بس تو گنگ باش و مگوى * طالب او بس تو لنگ باش و مپوى
تو مگو درد دل كه او گويد * تو مجو مر ورا كه او جويد
گر گناهى همىكنى اكنون * آن گناه از دو حال نيست برون
گر ندانى « 7 » كه مىبداند حق * گويمت اينت « 8 » كافر مطلق
ور بدانى كه مىبداند و پس * مىكنى اينت شوخديده و خس « 9 »
خود گرفتم كسيت محرم نيست * حق بداند ، حق از كسى كم نيست
عفو او گيرم ار بپوشاند * نه ز تو علمش آن « 10 » همىداند
توبه كن زين شنيع كردارت * ورنه بينى بروز ديدارت « 11 »
نفس خود را ميان حالت خويش * غرفه در قلزم خجالت خويش
اندر رزق گويد
جانور را چو خوانش پيش « 12 » نهاد * خوردنى از خورنده بيش نهاد
همه را روح و روز و روزى از اوست * نيكبختى و نيكروزى از اوست
روزى هريكى پديد آورد * در انبارخانه مهر نكرد
هامش
( 1 ) - پ ، ى : از نيست
( 2 ) - آ : هست با حلم و قهر
( 3 ) - س : عيب
( 4 ) - چ : تو ندانى نهان نشايد
( 5 ) - ل : تو چه گردى به هرزهگرد محال
( 6 ) - ى : عاقل غيب
( 7 ) - ذ : گر بدانى
( 8 ) - س : گنهانت اينت
( 9 ) - م : شوخديدهء خس
( 10 ) - س : نزره علم آن ، ذ : به ز تو علمش آن
( 11 ) - ى : بازارت
( 12 ) - ب : چو خوان به پيش