« گرچه در دست نقش او بيند * خشم صفرائيان بنشيند
تو جفا كرده او وفا با تو « 1 » * او وفادارتر ز ما با تو « 2 »
بىنياز است و پرنيازان را * دوست دارد نياز ايشان را
او ترا حافظ و تو خود غافل * اينت بىعقل ظالم و جاهل
خوى ما او نكو كند در ما * مهربانتر ز ماست او بر ما
آن چنان مهر كو كند پيوند * مادران را كجاست بر فرزند
فضل او آوريدت اندر كار * ورنه بر خاك كى بد اين بازار « 3 »
هركه شد نيست باشد او را هست * هركه افتد « 4 » ز پاى گيرد دست
دستگيرست بىكسان را او * نپذيرد « 5 » چو ما خسان را او
زانكه پاك است پاك را خواهد * عالم الغيب خاك را خواهد
فى اطّلاعه على ضمائر العباد
دانش او رهى رعايت كن * بخشش او مهم كفايت كن
شرب « 6 » يكيك ز خلق دانسته * دادن و ضد « 7 » آن توانسته
اوست مر فطرت ترا فاطر * دانش او منزّه از خاطر
او ز تو داند آنچه « 8 » در دل تست * زانكه او خالق « 9 » دل و گل تست
چون تو دانى « 10 » كه او همىداند * خرطبع تو در گلت ماند « 11 »
روى از آئين بد بگردانى * راى تو پرورد مسلمانى
چون به حلمش غرور خواهى داشت * نار در دل نه نور خواهى داشت
چون به علمش نگه نخواهى كرد * طمع حلم از او مدار اى مرد
هامش
( 1 ) - ب : او وفا با ما
( 2 ) - ب : ز ما با ما ، ل : نكو با تو ، ف : ز تو با تو
( 3 ) - ل : بدى بازار ، ى : در كار كى بد اين بازار
( 4 ) - ى : و آنكه افتد - ف : هركه آمد
( 5 ) - و : نپسندد ، ذ : بپذيرد ، ى : بپسندد .
( 6 ) - م : سر
( 7 ) - ل : داده و ضد
( 8 ) - م : راز تو داند آنك ، ل : به ز تو داند آنچه
( 9 ) - ل : حاضر
( 10 ) - ى : ندانى كه
( 11 ) - ى : راند