تا بدان شكر او فزون گويند * شكر توفيق شكر چون گويند
پس سوى شكر نعمتش پويند * گر بگويند هم به دو گويند
تن و جان از پى قضا در سكر * دل ترنّمكنان كه يا رب شكر
ورنه در راه دانش و تدبير * از زن و مرد و از جوان و ز پير
كور چشمان عالم هوسند * عور جسمان چو مور و چون مگسند
اندر شكر و شكايت
شاكر لطف و رحمتش ديندار * شاكى « 1 » قهر و غيرتش كفار
بينى آنگه كه گيرد ايزد خشم * آنچه در چشمه بايد « 2 » اندر چشم
قهر و لطفش كه در جهان نويست * تهمت گبر و شبهت ثنويست
لطف و قهرش نشان « 3 » منبر و دار * شكر و سكرش مقام مفخر و عار « 4 »
لطف او راحت است جانها را * قهر او آتشى روانها را « 5 »
لطف او بنده را سرور دهد * قهر او مرد را « 6 » غرور دهد
لام لطفش چو روى بنمايد « 7 » * دال دولت دوال بربايد
قاف قهرش اگر برون تازد * قاف را همچو سيم بگدازد
عالم از قهر و لطف او ترسان * صالح و طالح از فزع يكسان
لطف او چون مفرّح آميزد * كفش صوفى به كشف برخيزد
باز قهرش چو آيد « 8 » اندر كار * كشف سر دركشد كشف كردار
قهر او نازنين گدازنده * لطف او بينوا نوازنده
كفر و دينپرور روان تو اوست * اختيارآفرين جان تو اوست
جان جانت ز لطف او زنده است * كه روانت به لطف پاينده است
آرد از قهر و لطف سازنده * زنده از مرده مرده از زنده
هامش
( 1 ) - م : خاكى ، ذ : چاكر
( 2 ) - ل : هرچه از خشم نايد
( 3 ) - م : به جاى
( 4 ) - ك : نار
( 5 ) - ى : زبانها را
( 6 ) - م : مرده را ، آ : مرو را
( 7 ) - م : لطف او چون جمال بنمايد ، ذ : عقل او چون
( 8 ) - م : آمد