زانكه هم محسنست و هم مجمل * زانكه هم مكرمست و هم مفضل
چه كنى بهر بىنوائى را * شادى و زيرك « 1 » و بهائى را
شاد ازو باش و زيرك از دينش * تا بيابى رضا و تمكينش « 2 »
زيرك آنست كوش بردارد * شادى آنست كوش نگذارد
نيكبخت آن كسى كه بندهء اوست * در همه كارها بسنده بر اوست « 3 »
چون از اين شاخها شدى بىبرگ * دستها در كمر كنى با مرگ
نشوى مرگ را دگر منكر * يا بى از عالم حيات خبر
دست تو چون به شاخ مرگ رسيد * پاى تو گرد كاخ برگ دويد
پاى كز طارم هدى « 4 » دورست * نيست پاى آن دماغ مخمورست
اندر شكر گويد
آدمى سوى « 5 » حق همىپويد * آن نكوتر كه شكر او « 6 » گويد
اوست بىشكل و جسم و هفت و چهار * ايزد فرد و خالق جبار
شكل و جسم و طبايع و تبديل * آدمى راست ماه و سال عديل
موضع كفر نيست جز در رنج * مرجع شكر نيست جز سر گنج « 7 »
چون شدى بر قضاء او « 8 » صابر * خواند آنگاه مر ترا شاكر
شكر گوى از پى زيادت را * عالم الغيب و الشهادة را
شكّر شكر او كه داند رفت « 9 » * گوهر ذكر « 10 » او كه داند سفت
او ببخشد هم او ثواب دهد * او بگويد هم او جواب دهد
هرچه بستد ز نعمت و نازت * به از آن يا همان دهد بازت
گيرم ار « 11 » مويها زبان گردد « 12 » * هر زبان صد « 13 » هزار جان گردد « 14 »
هامش
( 1 ) - زيركى
( 2 ) - ى : رضاى تمكينش
( 3 ) - م : بسندهء اوست
( 4 ) - كم : كز عالم هوا
( 5 ) - م : نزد
( 6 ) - چ : شكر حق ، س : او بگويد كه شكر حق
( 7 ) - م : در رنج
( 8 ) - ك : چون شوى بر قضاى وى
( 9 ) - م : كه داند گفت
( 10 ) - ك : گوهر مدح
( 11 ) - م : گر همه
( 12 ) - ل : كردند
( 13 ) - آ : هر يكى را ، م : هر يكى صد
( 14 ) - ل : گردند ، ف : بر در شكر ترجمان كردند