پاى آن را قدم عدم « 1 » كرده * دست اين را ندم قلم « 2 » كرده
باد هيبت به عاد مقرونست * خاك لعنت سزاى قارونست
چه زيان باشد « 3 » ار ز بيم گزند * نيكوان را « 4 » فدى شوى چو سپند
پيش مردان راه رخ مفروز * خويشتن را تو چون سپند بسوز
خرد و دين چه سرسرى دارى * گر تو با حق سر سرى دارى
مرد گرد نهاد خود نتند * شير صندوق خويش خود شكند
اى ز خود سير گشته جوع آنست * وى دوتا از ندم ركوع آنست
كز تن و جان خود برى گردى * گرد تنهائى و سرى گردى « 5 »
هيچ منماى روى شهر افروز * گر نمودى برو سپند بسوز
آن جمال تو چيست مستى تو * وان سپند تو چيست هستى تو
لب چو بر آستان دين باشد * عيسى مريم آستين باشد
خويشتن را در اين طلب بگداز « 6 » * در ره صدق جان و تن در باز
اندر وجود و عدم
جهد كن تا ز نيست هست شوى * وز شراب خداى مست شوى
باشد آن را كه دين كند هستش « 7 » * گوى و چوگان دهر « 8 » در دستش
چون از اين جرعه گشت جان تو مست * بر بلندى هست « 9 » گردى پست « 10 »
هركه آزاد كرد آنجايست * حلقه در گوش و بند بر پايست
ليكن آن بند به كه مركب بخت « 11 » * ليكن آن حلقه به كه حلقهء تخت « 12 »
بند كو برنهد تو تاج شمر * ور پلاست « 13 » دهد دواج شمر
هامش
( 1 ) - ض : عدم قلم
( 2 ) - و : قدمقدم
( 3 ) - س ، ل : دارد
( 4 ) - و : نيكوئى را
( 5 ) - گرد دنياى سرسرى گردى
( 6 ) - بنواز
( 7 ) - چ : هستش
( 8 ) - م : كوى چو كان هر دو
( 9 ) - ذ : ز هست
( 10 ) - چ : ز نيست گردى هست
( 11 ) - م : مركب و بخت ، س : مركب و تخت
( 12 ) - ى ، آ : كه حلقهء بخت ، ف : حله و تخت ، كم : ليكن آن بند به كه حله و تخت
( 13 ) - ى : ور بلايت