تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
پاى آن را قدم عدم « 1 » كرده * دست اين را ندم قلم « 2 » كرده باد هيبت به عاد مقرونست * خاك لعنت سزاى قارونست چه زيان باشد « 3 » ار ز بيم گزند * نيكوان را « 4 » فدى شوى چو سپند پيش مردان راه رخ مفروز * خويشتن را تو چون سپند بسوز خرد و دين چه سرسرى دارى * گر تو با حق سر سرى دارى مرد گرد نهاد خود نتند * شير صندوق خويش خود شكند اى ز خود سير گشته جوع آنست * وى دوتا از ندم ركوع آنست كز تن و جان خود برى گردى * گرد تنهائى و سرى گردى « 5 » هيچ منماى روى شهر افروز * گر نمودى برو سپند بسوز آن جمال تو چيست مستى تو * وان سپند تو چيست هستى تو لب چو بر آستان دين باشد * عيسى مريم آستين باشد خويشتن را در اين طلب بگداز « 6 » * در ره صدق جان و تن در باز

اندر وجود و عدم

جهد كن تا ز نيست هست شوى * وز شراب خداى مست شوى باشد آن را كه دين كند هستش « 7 » * گوى و چوگان دهر « 8 » در دستش چون از اين جرعه گشت جان تو مست * بر بلندى هست « 9 » گردى پست « 10 » هركه آزاد كرد آنجايست * حلقه در گوش و بند بر پايست ليكن آن بند به كه مركب بخت « 11 » * ليكن آن حلقه به كه حلقهء تخت « 12 » بند كو برنهد تو تاج شمر * ور پلاست « 13 » دهد دواج شمر
هامش
( 1 ) - ض : عدم قلم ( 2 ) - و : قدم‌قدم ( 3 ) - س ، ل : دارد ( 4 ) - و : نيكوئى را ( 5 ) - گرد دنياى سرسرى گردى ( 6 ) - بنواز ( 7 ) - چ : هستش ( 8 ) - م : كوى چو كان هر دو ( 9 ) - ذ : ز هست ( 10 ) - چ : ز نيست گردى هست ( 11 ) - م : مركب و بخت ، س : مركب و تخت ( 12 ) - ى ، آ : كه حلقهء بخت ، ف : حله و تخت ، كم : ليكن آن بند به كه حله و تخت ( 13 ) - ى : ور بلايت