سابقت نامهء به مهر آورد * وز پى تو به خاتمت بسپرد
تا ز دور زمانه خواهى زيست * تو ندانى كه اندر آنجا چيست
سحىنامه « 1 » خداى عزّ و جلّ * برنگيرد مگر كه دست اجل
تا دم « 2 » آدمى ز تو نرمد * صبح دينت ز شرق جان ندمد
سرد و گرم زمانه ناخورده * نرسى بر در سراپرده
تو ندارى خبر ز عالم غيب * بازنشناسى از هنرها عيب
حال آنجاى صورتى نبود * چون دگر حال « 3 » عادتى نبود
جان به حضرت رسد « 4 » بياسايد * و آنچه كژّ است راست بنمايد
چون رسيدى « 5 » به حضرت فرمان « 6 » * پس از آنجا روانه گردد جان
رخش دينآشناى راغ « 7 » شود * مرغوار از قفص « 8 » به باغ شود
با حيات تو دين برون نايد * شب مرگ تو روز دين زايد
گفت مرد خرد « 9 » در اين معنى * كه سخنهاى اوست چون فتوى
خفتهاند « 10 » آدمى ز حرص و غلو « 11 » * مرگ « 12 » چون رخ نمود فانتبهوا
خلق عالم همه به خواب درند * همه در عالم « 13 » خراب درند
آن هوائى « 14 » كه پيش از اين باشد * رسم و عادت بود نه دين باشد
ورنه دينى كزين حيات بود * دين نباشد كه ترّهات بود
دين و دولت در عدم زدنست * كم شدن « 15 » از براى كم زدنست « 16 »
آنكه كم زد وجود عالم را * گو ببين مصطفى و آدم را
وانكه او طالبست افزون را * گو ببين عاد را و قارون را
اين يكى پاى در ركيب « 17 » بماند * و آن دگر خستهء نهيب « 18 » بماند
هامش
( 1 ) - م : بندنامه ، ل : سعىنامه
( 2 ) - ى : تا دمى
( 3 ) - آ ، ى : دگر كار
( 4 ) - كم : برد
( 5 ) - م : چون رسد جان
( 6 ) - يزدان
( 7 ) - كم : داغ
( 8 ) - س : مرغ عقل از قفس
( 9 ) - م : مرد سخن ، خ : مرد خبر
( 10 ) - خفته ماند
( 11 ) - م : غلوا
( 12 ) - خ : موت
( 13 ) - ض : وادى
( 14 ) - م : آن حياتى
( 15 ) - م : كم زدن
( 16 ) - خ : كم شدن
( 17 ) - م : ركاب
( 18 ) - ى ، آ : تراب