بركشيده براى خط و ادب « 1 » * جامه از سر برون به رسم عرب
چون عمر سوى كودكان نگريد * حشمتش پردهء طرب بدريد « 2 »
كودكان زو گريختند به تفت * جز كه عبد اللّه زبير نرفت
گفت عمر ز پيش من به چه فن « 3 » * تو بنگريختى بگفتا من « 4 »
چه گريزم « 5 » ز پيشت اى مكرم * نه تو بيدادگر نه من مجرم
نزد آن كس كه ديد جوهر خود * چه قبول و چه رد چه نيك و چه بد
مير چون جفت دين و داد بود * خلق را دل ز عدل « 6 » شاد بود
ور بود راى سوى بيداد * ملك خود داد « 7 » سربهسر بر باد
نيك باشى « 8 » ز درد سر رستى * ور بدى جمله عهد بشكستى
چون گرفتى ز عدل توشهء « 9 » خويش * مركب تو بود دو منزل پيش
آن چنان شو به حيرت آبادش « 10 » * كه دگر ياد نايد از يادش
اندر ذكر و ياد كردن
ذكر بر دوستان و كمسخنان « 11 » * چه شمارى بسان پيرزنان « 12 »
جور با حكم او همه دادست * عمر بىياد او همه بادست « 13 »
آنك گريان ازوست خندان اوست * دل كه بىياد اوست سندان اوست
شدى ايمن چو نام او بردى * در طريقت قدم بيفشردى
تو به يادش چو گل زبان كن تر * تا دهانت كند « 14 » چو گل پرزر
هامش
( 1 ) - حرص و ادب ، خفظ ادب ، خ : و راى خط ادب
( 2 ) - پردهء ادب بدريد ، ى : رحمتش پردهء غضب بدريد
( 3 ) - ى ، آ : بگو ز من به چه فن
( 4 ) - س : تو بنگريختيش گفتا من
( 5 ) - چون گريزم
( 6 ) - ل : به عدل
( 7 ) - آ : ملك را داد
( 8 ) - م : باش و
( 9 ) - م : تو عدل پيشهء ، ل : به عدل پيشه
( 10 ) - م : ز غيرت دادش ، س : شو ز حيرت دادش
( 11 ) - ى : دوستان كم
( 12 ) - خ : بيوهزنان ، س : چه شمارم بسان بيوهزنان
( 13 ) - ل : بىداد او ، ى : دادهء او مگو كه بيداد است
( 14 ) - ى : شود