تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
بركشيده براى خط و ادب « 1 » * جامه از سر برون به رسم عرب چون عمر سوى كودكان نگريد * حشمتش پردهء طرب بدريد « 2 » كودكان زو گريختند به تفت * جز كه عبد اللّه زبير نرفت گفت عمر ز پيش من به چه فن « 3 » * تو بنگريختى بگفتا من « 4 » چه گريزم « 5 » ز پيشت اى مكرم * نه تو بيدادگر نه من مجرم نزد آن كس كه ديد جوهر خود * چه قبول و چه رد چه نيك و چه بد مير چون جفت دين و داد بود * خلق را دل ز عدل « 6 » شاد بود ور بود راى سوى بيداد * ملك خود داد « 7 » سربه‌سر بر باد نيك باشى « 8 » ز درد سر رستى * ور بدى جمله عهد بشكستى چون گرفتى ز عدل توشهء « 9 » خويش * مركب تو بود دو منزل پيش آن چنان شو به حيرت آبادش « 10 » * كه دگر ياد نايد از يادش

اندر ذكر و ياد كردن

ذكر بر دوستان و كم‌سخنان « 11 » * چه شمارى بسان پيرزنان « 12 » جور با حكم او همه دادست * عمر بىياد او همه بادست « 13 » آنك گريان ازوست خندان اوست * دل كه بىياد اوست سندان اوست شدى ايمن چو نام او بردى * در طريقت قدم بيفشردى تو به يادش چو گل زبان كن تر * تا دهانت كند « 14 » چو گل پرزر
هامش
( 1 ) - حرص و ادب ، خفظ ادب ، خ : و راى خط ادب ( 2 ) - پردهء ادب بدريد ، ى : رحمتش پردهء غضب بدريد ( 3 ) - ى ، آ : بگو ز من به چه فن ( 4 ) - س : تو بنگريختيش گفتا من ( 5 ) - چون گريزم ( 6 ) - ل : به عدل ( 7 ) - آ : ملك را داد ( 8 ) - م : باش و ( 9 ) - م : تو عدل پيشهء ، ل : به عدل پيشه ( 10 ) - م : ز غيرت دادش ، س : شو ز حيرت دادش ( 11 ) - ى : دوستان كم ( 12 ) - خ : بيوه‌زنان ، س : چه شمارم بسان بيوه‌زنان ( 13 ) - ل : بىداد او ، ى : دادهء او مگو كه بيداد است ( 14 ) - ى : شود
حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 94 | سيد محمد تقى مدرس رضوى / ابو المجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى