عمر تو دانهوار در دم او * سور تو « 1 » همنشين ماتم او
نزد « 2 » تست آنك از پى شو و آى « 3 » * كاسهء تو چهار دارد پاى
جز به فضلش به راه او نرسى * ورچه در طاعتش قوى نفسى
آنكه در خود به دست و پاى رسد * كى تواند كه در خداى رسد
اندر تضرع و عجز
از تو زارى نكوست زور بدست * عور زنبورخانه شور بدست
زور بگذار و گرد زارى گرد * تا ز فرق هوا بر آرى گرد
زانك داند خداى از سر حدق « 4 » * كز تو زورست زور و زارى صدق « 5 »
چون تو دعوى زور و زر دارى * ديده را كور و گوش كر دارى
روى و زر سرخ و جامه رنگارنگ * نام تو ننگ جوى و صلح تو جنگ
بر در حق بگرد زارى گرد « 6 » * كه به زارى شوى درين در فرد « 7 »
اين نه از وام « 8 » تو ختن باشد * بىنيازى « 9 » فروختن باشد
قدرتش را به چشم عجز مبين * خواجه آزاد كن مباش چنين
تا به خود « 10 » قائمى بپوش و بخور « 11 » * ور به دو دائمى بدوز و مدر « 12 »
« هرچه هست اى عزيز هست از وى * بود تو چون بهانه ياوه مگوى »
بىتو گل مسجدست و با تو كنشت * با تو دل دوزخ است و بىتو بهشت
« بىتو خود كارها همه كرده است * با تو چون كرّهء نهپرورده است »
تو توئى مهر و كين از آن آمد * تو توئى كفر و دين از آن آمد
هامش
( 1 ) - ل : سوز تو ، آ : سور تو
( 2 ) - م : بود
( 3 ) - ل : سوداى
( 4 ) - م : حذق ، چ : كز سر حدق
( 5 ) - ل : كز تو دور است زور روى از صدق
( 6 ) - س ، م : بگرد زور مگرد
( 7 ) - ل : ره مرد
( 8 ) - ل : فهم ، وام ، س : نام ، چ : فام
( 9 ) - كين نيازى ، س : كى نيازى
( 10 ) - م : گر به خود
( 11 ) - م : مپوش و مخور
( 12 ) - ك : بدوز ، م : مدوز و بدر ، ى : قائمى بدوز و بدر ، س : قائمى مدوز و مدر