بندهاى باش بىنصيبه و چير « 1 » * كه فرشته نه گرسنهست و نه سير
از تو بيم و اميد دولت راند * چون تو رفتى اميد و بيم نماند
بوم چون « 2 » گرد كاخ شه گردد * شوم و بد روز و پرگنه « 3 » گردد
چون « 4 » قناعت كند به ويران جاى * پر او به بود كه فرّ هماى « 5 »
ز آب و آتش زيان پذيرد مشك * نافهء مشك را چه تر و چه خشك
چه مسلمان چه گبر بر در او * چه كنشت و چه صومعه بر او
« گبر و ترسا و نيكو و معيوب * همگان طالبند و او مطلوب »
نيست علتپذير ذات خداى * تو به علت كنون چه جوئى جاى « 6 »
مهر دين برنيايد « 7 » از تلقين * مه فروشد چو تافت نور يقين « 8 »
پارسا گر به است او را به * پادشا گر بدست ما را « 9 » چه
تو نكوكار باش تا برهى * با قضا و قدر چرا ستهى
اندرين منزلى كه يك هفتهست * بوده نابوده آمده رفتهست
لفظ يسعى بخوان كه اندر نشر « 10 » * طرقوا « 11 » گوى مؤمن است به حشر
مصطفى گفت خه از آن مه شد * دست موسى خليل اوّه شد
واو اوّه وفاى دينش داد * رتبت و قربت يقينش داد
پس چو واو از ميان اوّه رفت * مانده آه مجرد اينت شگفت
آه ماندست يادگارى ازو « 12 » * ملت او نبود « 13 » كارى ازو « 14 »
پيش « 15 » تا صور در دهد « 16 » آواز * خويشتن را بكش به تيغ نياز
گر پذيرند گشتى آسوده * ورنه انگار بوده نابوده
هامش
( 1 ) - ل : وير ، م : بىنصيبهء زير
( 2 ) - چ : كو
( 3 ) - ى : بىگنه
( 4 ) - م : گرم
( 5 ) - ز فرهما ، ز پر هما ، فر او به بود ز فر هما
( 6 ) - خ : چه خواهى جاى
( 7 ) - خ : مهر و كين برنيامد
( 8 ) - م : خود برآمد فرود و خود شد دين ، س : خود برآمد ز فر خود
( 9 ) - م ، س : او را
( 10 ) - ل ، ى : كه در ره نشر
( 11 ) - ل : طرقوا
( 12 ) - ل : يادگار از وى
( 13 ) - چ ، ى : ملت او نمود
( 14 ) - ل : كار از وى
( 15 ) - س : باش
( 16 ) - بردمد ، بردهد