بر در بىنيازى از كه و مه * گر تو باشى و گرنه او را چه « 1 »
روز بهر خروس كى پايد * چون شود وقت خور برون آيد « 2 »
چه وجودت به نزد او چه عدم * مثل تو بر درش نيايد كم « 3 »
چون برون تاخت چشمهء روشن * حاجتى ناديدش به مقرعهزن
اين همه طمطراق آبوگلست * ورنه آنجا كه محض جان و دلست
چه كند طرقوى مشتى خس « 4 » * طرقوگوى نور خويشش بس « 5 »
آن چراغ ترا به تست اميد « 6 » * خود برآيد به تافتن « 7 » خورشيد
صرصر اين شمع را بننشاند « 8 » * جان او نيم « 9 » عطسه بستاند
پس در اين كوچه نيست راه شما « 10 » * راه اگر هست هست آه « 11 » شما
همه از راه بندگى دوريد * چون خران سال و ماه مغروريد « 12 »
چون تو گه نيك باشى و گه بد « 13 » * ترست از خود بود اميد به خود « 14 »
پس چو شد روى عقل و شرم سپيد « 15 » * رو تو يكسان شمار « 16 » بيم و اميد
حكايت
كرد روزى « 17 » عمر به رهگذرى * سوى جوقى ز كودكان نظرى
همه مشغول گشته در بازى * كرده هريك « 18 » همى سرافرازى
هريكى از پى مصارعتى * بنمودى « 19 » ز خود مسارعتى
هامش
( 1 ) - س : ور نباشى چه
( 2 ) - ب ، س : چون بود وقت روز روز آيد ، ذ : چون بود روز خور برون آيد - م : چون رود
( 3 ) - خ : نه بيش و نه كم
( 4 ) - به مشت خس ، به مشتى خس
( 5 ) - نور رويش ، نور روى تو بس
( 6 ) - ل : كه نيست اميد
( 7 ) - م : به تاختن
( 8 ) - ى : نه بنشاند
( 9 ) - م : جان آن نيمه ، س : جان آن نيم
( 10 ) - س : راه بيراه نيست راه شما
( 11 ) - ل : نيست آه ، خ : هست راه
( 12 ) - ك : رنجوريد ، ل ، ى : معذوريد
( 13 ) - ل : گر نيك باشد و گر بد
( 14 ) - م : اميد از خود ، ل : زشت از خود بود اميد به خود
( 15 ) - م : عقل روى سپيد ، ل : نرم سفيد
( 16 ) - چ : شناس ، ى : پس تو يكسان شناس
( 17 ) - كرد يك ره
( 18 ) - يكيك
( 19 ) - مىنمودى