در بىنيازى از غير خداى تعالى و دست در وى زدن از سر حقيقت
از من و از تو كارسازى را * بىزبانيست « 1 » بىنيازى را
بىنيازيش را « 2 » چه كفر و چه دين * بىزبانيش « 3 » را چه شك چه يقين « 4 »
بىنيازى نياز جوى از تو * پاسدارى سپاسگوى از تو
به حقيقت بدان كه هست خداى * از پى حكم و حكمت بسزاى « 5 »
طاعت و معصيت ترا ننگست « 6 » * ورنه زى او « 7 » به رنگ يكرنگست
كى به عقل و به دست و پاى رسد * بنده خواهد كه در خداى رسد
او ترا راعى و تو گرگپسند * او ترا داعى و تو حاجتمند
گرگ و يوسف « 8 » به تست خرد و بزرگ * ورنه زى او يكيست يوسف و گرگ
لطف او را چه مانعى « 9 » و چه عون * قهر او را چه موسى و فرعون
نفس و افلاك آفريدهء « 10 » اوست * خنك آن كس كه برگزيدهء اوست
چه عزيزى ز عقل و برخ او را * چه بزرگى ز نفس و چرخ « 11 » او را
چرخ و آن كس كه چرخ گردانست * آسيايست « 12 » و آسيابانست
حكم فرمان « 13 » و عقل فرمانگير * نفس نقاش و طبع نقشپذير
جنبش چرخ بىسكون زمين « 14 » * هست چون مور « 15 » در دم تنين
مور را « 16 » اژدها فرونبرد * گردش چرخ بىخبر گذرد
بىخبروار در مشيمهء لا « 17 » * كرده در كار « 18 » آسياى بلا
هامش
( 1 ) - بىزيانيست
( 2 ) - س ، خ : بىزبانيش را
( 3 ) - بىنيازيش ، بىزيانيش
( 4 ) - م : چه آن و چه اين
( 5 ) - دو سراى ، چ : حكم حكمتست بجاى
( 6 ) - خ : برو تنگست
( 7 ) - خ : ورنه زين دو
( 8 ) - ى : گرگ يوسف
( 9 ) - آ ، ى : صانعى
( 10 ) - ل : بركشيدهء ، برگزيدهء
( 11 ) - ى : نفس چرخ
( 12 ) - م : آسيائى است ، س : آسيا است
( 13 ) - ى : حكم و فرمان
( 14 ) - خ : با سكون زمين ، ذ : بىسكون زمين
( 15 ) - ل ، ى : روح ، خ : چون حوت
( 16 ) - ى : روح را ، خ : حوت را
( 17 ) - ل : و لا
( 18 ) - بركار