راز دل گر همىنخواهى فاش * با سيهروئى دو « 1 » عالم باش
زآنكه آن را كه آرزو طلب است * پردهدر روز پردهدار شب است
زين هوسهاى هرزه دست بدار * آرزو زهر دان و معده چو مار « 2 »
افعى آرزوت اگر « 3 » بگزد * با تو اين كارها بسى نپزد « 4 »
كه بدين « 5 » راه در بدى نيكيست * آب حيوان « 6 » درون تاريكيست
دل ز رنگ « 7 » سيه چه غم دارد * زانك شب و روز در شكم دارد
هرچه جز حق هرآنچ با طين است * جز طريق حقيقت دين « 8 » است
زانكه مردان درين كهنخانه * نو گرفتند بىدم و دانه
چون به باغ خداى بگرازند « 9 » * هرچه تلقين بود بيندازند « 10 »
بيخودى منتهاى راز « 11 » همهست * مرجع روح پاك با كلمهست
بگذر از جان و عقل يكبارى * تا به فرمان حق رسى بارى
اى كه فرش زمانه ننوشتى « 12 » * واى كه از چارونه بنگذشتى « 13 »
مىنبينى از آنكه شب كورى * روز چون عقل ابلهان عورى « 14 »
مىبگويم « 15 » سخن ترا نه به غمز * ليكن « 16 » از راه حق به نكته و رمز
تا ز باطل بنگذرى حق نيست * كه از اين نيمه حق مطلق نيست
جز پى « 17 » زاد راه عالم حى * زور لا خير دان و زر لا شيئى
هست لا خير « 18 » زور زرداران * همچو لا شيئى عقل مىخواران
هامش
( 1 ) - م : با سيهروى هر دو . س : با سيهروى بىدو
( 2 ) - م : چو نار
( 3 ) - ف : آرزو گرت
( 4 ) - م : بسر نبرد ؟ چ : رنگها بسى بسزد
( 5 ) - ل اندرين . س : كه درين
( 6 ) - س : كآب حيوان
( 7 ) - ل : ز زنگ
( 8 ) - م : طريقت حقيقت دين ، ل : حقيقت و دين
( 9 ) - ل : چون به داغ خداى بگدازد
( 10 ) - ل : براندازد
( 11 ) - ل : كار ، راه
( 12 ) - س : زمان نوشتستى
( 13 ) - س : گذشتستى ، ل : وى كه از تار و پود نگذشتى
( 14 ) - ذ : كورى ، ى : غورى
( 15 ) - خ ، ى : من نگويم
( 16 ) - ل : ليك
( 17 ) - م : جزبر
( 18 ) - ل : لا شىء