مرگ اين را هلاك و آن را برگ * زهر آن را غذاى و اين « 1 » را مرگ
زاينه « 2 » روى را هنر باشد * گرچه پشتش پر از گهر باشد
آينه گر چو پشت روى سياه « 3 » * بوديى كس نكردى ايج « 4 » نگاه
زاينه روى به بود خورشيد « 5 » * پشت او خواه سياه « 6 » و خواه سپيد
چون ترا از درون دل بنگاشت * آينهء تو ز پيش دل « 7 » برداشت
فصل اندر صنع و قدرت
نقشبند برون گلها اوست * نقشدان درون دلها اوست
صنع او را مقدمست عدم * ذات او را مسلم است قدم
تا ترا كبر تيز خشم نكرد * تا ترا چشم تو به چشم « 8 » نكرد
پاى طاوس اگر چو پر بودى * در شب و روز جلوهگر بودى
كه تواند نگاشت در آدم * نقشبند قلمنگار قدم
عقل را « 9 » كرده قايل سورت « 10 » * مايه را « 11 » كرده قابل صورت « 12 »
مبدع هست و آنچ ناهست « 13 » او * صانع دست و آنچ در دست او
قبلهء عقل صنع بىخللش * كعبهء شوق ، ذات بىبدلش
عقل را داده راه بيدارى * تو همى عقل را چه پندارى
سگ « 14 » و سنگست گلخنى و رهى * تو چو لعل از برون « 15 » حقه بهى « 16 »
سيم بهر هزينه دارد شاه * لعل بهر خزينه « 17 » دارد شاه
سيم زار « 18 » از نهاد وارونست * لعل شاد از درون پرخونست
هامش
( 1 ) - اين را غذا و آن را
( 2 ) - ل : آينه
( 3 ) - و : آينه همچو تست ، ل : آينهروى را به پشت سياه
( 4 ) - كز بدى كس نكرد ايج ، ل : به بدى كس نكرده هيچ
( 5 ) - م : چون شيد
( 6 ) - ل : پشت خواهى سياه
( 7 ) - آينه نور پيش او ، خ : آينه تو ز پيش دل
( 8 ) - ل ، ذ : به خشم
( 9 ) - فحل را
( 10 ) - صورت
( 11 ) - چ : ماده را
( 12 ) - سورت
( 13 ) - م : بايست ، با هست ، ل : آنچه هست و ناهست
( 14 ) - ل ، ف : سنگ ، ى : هنگ
( 15 ) - ل : درون
( 16 ) - تهى
( 17 ) - پ : هزينه
( 18 ) - م : سيم ناب ، سيم بد