خدائى سزا مر او را دان * شب و شبگير رو مر او را خوان
آن نكوتر كه هرچه زو بينى * گرچه زشت آن همه نكو بينى
جسم را قسم راحت آمد و رنج * روح را راحت « 1 » است همچون گنج
ليك مارى شكنج بر سر اوست * دست و پاى خرد برابر اوست
التمثيل لقوم ينظرون به عين الاحول « مناظرة الولد مع الوالد »
پسرى « 2 » احول از پدر پرسيد * كاى حديث تو « 3 » بسته را چو كليد
گفتى احول يكى دو بيند چون * من نبينم از آنچ هست فزون
احول ار هيچ كژ « 4 » شمارستى * بر فلك مه كه دوست چارستى « 5 »
پس خطا گفت آنكه اين گفتست * كاحول ار طاق بنگرد جفتست
ترسم اندر طريق شارع دين * همچنانى كه احول كژبين
يا چو ابله كه با شتر پيكار * كرده بيهوده از پى كردار
* * * روح را از خرد شرف او داد * عفو را از گنه علف « 6 » او داد
نيك داند خداى انابت را * حكمتش مانعست اجابت را
گرچه باشد گه سؤال مجيب * ندهد گل به گلخورنده طبيب
گل عمر كسى كه گل خواهد * كى دهد گلش اگرچه دل خواهد
كى شود بىسبب نمودهء تو * بودهء حق چو عقل پودهء تو « 7 »
سخت بسيار كس بود كه خورد * قدح زهر صرف و زان نمرد « 8 »
بلكه او را غذاى جان باشد * كه ز بحران چو خيزران باشد
هامش
( 1 ) - ى : روح را راحت ، روح با راحت
( 2 ) - پسر
( 3 ) - م : كاى سخنهات ، ل : كاى سخنهاى
( 4 ) - كج
( 5 ) - ى : بر فلك مه دوتاست چارستى
( 6 ) - ل : سلف
( 7 ) - خ : عقل دودهء تو
( 8 ) - چ : زهر و زو زيان نبرد .