در خموشى نبوده لهوانديش * گاه گفتن نبوده لغوپريش « 1 »
بسته از جدوجهد و عشق و طلب * بر گريبان روز دامن شب
روز و شب را به مسطر « 2 » انصاف * تسويت داده به ز هرچه گزاف « 3 »
از درونش چو بوى جان يابند * بىزبانان همه زبان يابند
تو در اين گفت من مدار شكى * باز كن ديده بر برگمار يكى « 4 »
در رهش خوانده عاشقان بر جان * آيهء كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ آن سفيهان كه دزد و طرارند * عقل را بهر ره زدن دارند
صنع او عدل و حكمتست و جلى « 5 » * ملك او قهر « 6 » و عزتست و خفى « 7 »
پيكر آب و گل ز قهرش « 8 » عور * لعبت چشم و دل ز كنهش كور
عقل آلوده از پى ديدار * ارنى گوى گشته موسىوار
چون برون « 9 » آمد از تجلى پيك « 10 » * گفت در گوش او كه تبت اليك
صفت ذات او به علم بدان * نام پاكش هزار و يك برخوان
وصف او زير علم نيكو « 11 » نيست * هرچه در گوشت « 12 » آمد آن او نيست « 13 »
نقطه و خط و سطح با صفتش « 14 » * هست چون جسم و بعد و شش « 15 » جهتش
مبدع آن سه از وراى مكان * خالق اين سه از درون « 16 » زمان
هيچ عاقل درو نبيند « 17 » عيب * او بداند درون عالم غيب
مطلع بر ضمائر و اسرار « 18 » * نو ز ناكرده بر دل تو گذار
هامش
( 1 ) - كم : انديش
( 2 ) - م : بمصدر
( 3 ) - چ : نه بهر ج و گزاف
( 4 ) - ل : ديدهء عقل برگمار يكى
( 5 ) - ل : عدل حكمتست و ، خ : حكمتست جلى
( 6 ) - خ : قهر او مكر ، ل : مكر او قهر
( 7 ) - حكم : غير تست خفى
( 8 ) - ز شوقش
( 9 ) - م : پديد آمد
( 10 ) - كم : نيك
( 11 ) - علم نيكو ، آ ، ى : زير علم نيرو ، م : زير علم و نيرو
( 12 ) - خ : در گوش
( 13 ) - م : آمد آن او نيست : پ : آمد او آن نيست
( 14 ) - بر صفتش
( 15 ) - بعد شش
( 16 ) - ف : از برون
( 17 ) - نداند
( 18 ) - ل : ضمائر اسرار