خواه « 1 » اوميد گير و خواهى بيم * هيچ بر هرزه نافريد حكيم
عالمست او به هرچه كرد و كند « 2 » * تو ندانى بدانت « 3 » درد كند
به ز تسليم نيست در عملش * تا بدانى حكيمى و حلمش
خلق را داده از حكيمى « 4 » خويش * هر كرا بيش حاجت ، آلت بيش
همه را داده آلتى « 5 » در خور * از پى جرّ نفع و دفع ضرر
در جهان آنچ رفت و آنچ آيد * و آنچ هست آن چنان همى بايد « 6 »
تو مگو هيچ در ميانه فضول « 7 » * راندهء او به ديده كن تو قبول
داستان باستان
ابلهى ديد اشترى به چرا * گفت نقشت « 8 » همه كژست چرا
گفت اشتر كه اندرين پيكار « 9 » * عيب « 10 » نقاش مىكنى هش دار
در كژىام مكن به نقش نگاه « 11 » * تو ز من راه راست رفتن خواه
نقشم از مصلحت چنان آمد * از كژى راستى « 12 » كمان آمد
تو فضول از ميانه بيرون بر * گوش خر در خور است با سر خر « 13 »
هست شايسته گر چت آمد « 14 » خشم * طاق ابرو براى جفتى « 15 » چشم
« هرچه او كرده عيب او مكنيد * با بد و نيك جز نكو مكنيد »
دست عقل از سخا به نيرو شد « 16 » * چشم خورشيد بين ز ابرو شد « 17 »
زشت و نيكو به نزد اهل خرد * سخت « 18 » نيك است از او نيايد بد
هامش
( 1 ) - خواهى
( 2 ) - كرد كند
( 3 ) - ل : از آنت
( 4 ) - خ : از كريمى
( 5 ) - ى : داد آلتى ، خ : داده آلت
( 6 ) - ك : شايد
( 7 ) - ذ : در تصوف مكن هميشه فضول
( 8 ) - ذ : نقش
( 9 ) - پرگار
( 10 ) - س : نقش
( 11 ) - در كجى من مكن به عيب نگاه ، در كژى من . . .
( 12 ) - از كجى راستى ، خ : كز كژى راست چون
( 13 ) - س : اك . خر در خور است باك . . . خر
( 14 ) - آيد
( 15 ) - ف : چفتهء
( 16 ) - چهرهساز از بهار نيرو شد ، پ ، خ : دست ابراز سخا . . . ، س : خير ساراربها به نيرو شد
( 17 ) - ل : ازآنرو شد ، ى : با برو شد ، خ : از ابرو شد
( 18 ) - نيك