تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
خواه « 1 » اوميد گير و خواهى بيم * هيچ بر هرزه نافريد حكيم عالمست او به هرچه كرد و كند « 2 » * تو ندانى بدانت « 3 » درد كند به ز تسليم نيست در عملش * تا بدانى حكيمى و حلمش خلق را داده از حكيمى « 4 » خويش * هر كرا بيش حاجت ، آلت بيش همه را داده آلتى « 5 » در خور * از پى جرّ نفع و دفع ضرر در جهان آنچ رفت و آنچ آيد * و آنچ هست آن چنان همى بايد « 6 » تو مگو هيچ در ميانه فضول « 7 » * راندهء او به ديده كن تو قبول

داستان باستان

ابلهى ديد اشترى به چرا * گفت نقشت « 8 » همه كژست چرا گفت اشتر كه اندرين پيكار « 9 » * عيب « 10 » نقاش مىكنى هش دار در كژىام مكن به نقش نگاه « 11 » * تو ز من راه راست رفتن خواه نقشم از مصلحت چنان آمد * از كژى راستى « 12 » كمان آمد تو فضول از ميانه بيرون بر * گوش خر در خور است با سر خر « 13 » هست شايسته گر چت آمد « 14 » خشم * طاق ابرو براى جفتى « 15 » چشم « هرچه او كرده عيب او مكنيد * با بد و نيك جز نكو مكنيد » دست عقل از سخا به نيرو شد « 16 » * چشم خورشيد بين ز ابرو شد « 17 » زشت و نيكو به نزد اهل خرد * سخت « 18 » نيك است از او نيايد بد
هامش
( 1 ) - خواهى ( 2 ) - كرد كند ( 3 ) - ل : از آنت ( 4 ) - خ : از كريمى ( 5 ) - ى : داد آلتى ، خ : داده آلت ( 6 ) - ك : شايد ( 7 ) - ذ : در تصوف مكن هميشه فضول ( 8 ) - ذ : نقش ( 9 ) - پرگار ( 10 ) - س : نقش ( 11 ) - در كجى من مكن به عيب نگاه ، در كژى من . . . ( 12 ) - از كجى راستى ، خ : كز كژى راست چون ( 13 ) - س : اك . خر در خور است باك . . . خر ( 14 ) - آيد ( 15 ) - ف : چفتهء ( 16 ) - چهره‌ساز از بهار نيرو شد ، پ ، خ : دست ابراز سخا . . . ، س : خير ساراربها به نيرو شد ( 17 ) - ل : ازآن‌رو شد ، ى : با برو شد ، خ : از ابرو شد ( 18 ) - نيك
حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 83 | سيد محمد تقى مدرس رضوى / ابو المجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى