روح چون دم ز بحر « 1 » روحانى * زد و پذرفت « 2 » لطف ربانى
پوستين را به اولين منزل * بفرستيد « 3 » سوى گازر دل
دل چو او را فر « 4 » الهى داد * هم به خرديش پادشاهى داد
گشت بىاو به قدرت ازلى * از ثناء خفى و لطف جلى
تن ابرص از او چو سايهء فرش « 5 » * چشم اكمه ازو چو پايهء عرش « 6 »
هركه چون او بنام جويد ننگ « 7 » * از يكى خم برآورد ده رنگ
پشگ « 8 » با او چو مشگ شد بويا « 9 » * زنده كردار مردگان گويا « 10 »
گل دل را ز لطف جان سر كرد * دل گل را ز دست جان در كرد
چون دكان را « 11 » به مهر كرد قضا * دست تقدير در نشيب فنا
ماند عالم پر از هوا و هوس * گشت بازار پرعوان و عسس
شحنهاى را ز بهر دفع ستم * بفرستاد اندرين عالم
چون شد از آسمان « 12 » دل ظاهر * هم بجان مست و هم بتن طاهر
پوستين خود نداشت در ره دين * پس چه دادى به گازران زمين
از فنا چون سوى بقا آمد « 13 » * زينت و زيب اين فنا آمد « 14 »
هركه گشت از براى او خاموش * سخن او حيات باشد و نوش « 15 »
گر نگويد ز كاهلى « 16 » نبود * ور بگويد ز جاهلى « 17 » نبود
ديدى اى خواجه سخن فربه * كه ترا در دل از سخن فربه
هامش
( 1 ) - ذ ، م ، كم : بهر
( 2 ) - كم ، ى : زو پذيرفت
( 3 ) - كم : بفرستاد
( 4 ) - و : دل چو او بر فر - م : دل او رافر
( 5 ) - ذ : سايه و فرش
( 6 ) - پ ، و : مايهء عرش
( 7 ) - نه نام جويد و تنگ ، ى ، آ : جز او بنام جويد
( 8 ) - م : سنگ
( 9 ) - چ : بويا شد
( 10 ) - خ ، كم : زنده كرده ز مردگان - ض : زنده كرد او ز مردگان ، چ : مرد گويا شد
( 11 ) - كم : چون دكانها - و : چو دكانها
( 12 ) - كم : چون شدش آسمان
( 13 ) - آ ، ى : از بقا چون سوى فنا آمد
( 14 ) - و : اين بقا آمد - چ : اين سرا آمد ، ض : زين او فنا آمد
( 15 ) - پ ، و : هوش
( 16 ) - پ : خ : گر بگويد ز جاهلى
( 17 ) - نگويد ز كاهلى