تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
روح چون دم ز بحر « 1 » روحانى * زد و پذرفت « 2 » لطف ربانى پوستين را به اولين منزل * بفرستيد « 3 » سوى گازر دل دل چو او را فر « 4 » الهى داد * هم به خرديش پادشاهى داد گشت بىاو به قدرت ازلى * از ثناء خفى و لطف جلى تن ابرص از او چو سايهء فرش « 5 » * چشم اكمه ازو چو پايهء عرش « 6 » هركه چون او بنام جويد ننگ « 7 » * از يكى خم برآورد ده رنگ پشگ « 8 » با او چو مشگ شد بويا « 9 » * زنده كردار مردگان گويا « 10 » گل دل را ز لطف جان سر كرد * دل گل را ز دست جان در كرد چون دكان را « 11 » به مهر كرد قضا * دست تقدير در نشيب فنا ماند عالم پر از هوا و هوس * گشت بازار پرعوان و عسس شحنه‌اى را ز بهر دفع ستم * بفرستاد اندرين عالم چون شد از آسمان « 12 » دل ظاهر * هم بجان مست و هم بتن طاهر پوستين خود نداشت در ره دين * پس چه دادى به گازران زمين از فنا چون سوى بقا آمد « 13 » * زينت و زيب اين فنا آمد « 14 » هركه گشت از براى او خاموش * سخن او حيات باشد و نوش « 15 » گر نگويد ز كاهلى « 16 » نبود * ور بگويد ز جاهلى « 17 » نبود ديدى اى خواجه سخن فربه * كه ترا در دل از سخن فربه
هامش
( 1 ) - ذ ، م ، كم : بهر ( 2 ) - كم ، ى : زو پذيرفت ( 3 ) - كم : بفرستاد ( 4 ) - و : دل چو او بر فر - م : دل او رافر ( 5 ) - ذ : سايه و فرش ( 6 ) - پ ، و : مايهء عرش ( 7 ) - نه نام جويد و تنگ ، ى ، آ : جز او بنام جويد ( 8 ) - م : سنگ ( 9 ) - چ : بويا شد ( 10 ) - خ ، كم : زنده كرده ز مردگان - ض : زنده كرد او ز مردگان ، چ : مرد گويا شد ( 11 ) - كم : چون دكانها - و : چو دكانها ( 12 ) - كم : چون شدش آسمان ( 13 ) - آ ، ى : از بقا چون سوى فنا آمد ( 14 ) - و : اين بقا آمد - چ : اين سرا آمد ، ض : زين او فنا آمد ( 15 ) - پ ، و : هوش ( 16 ) - پ : خ : گر بگويد ز جاهلى ( 17 ) - نگويد ز كاهلى