منت كردگار هادى بين * كآدمى را ز جمله كرد گزين
از پس كفر اهل دينمان كرد * به سياهى سپيدبينمان كرد
حضرتش را براى ماده و نر * بىنيازى ز پير و پيغمبر « 1 »
كرده از بهر رهبرى شش مير * گربهاى رافتى « 2 » سگى را پير « 3 »
تو مر آن را كه رخ به حق نارد * بت شمر هرچه داند و دارد
رهبرت لطف او تمام بود * چرخ از آن پس ترا غلام بود
روى برتافته ز حضرت حق * من نگويم كه مردمست « 4 » الحق
سگ به از ناكسى « 5 » كه روى بتافت * زانكه ناجسته سگ شكار « 6 » نيافت
سگ كهدانى ارچه فربه شد * نه ز تازى « 7 » به كارها به شد
خود « 8 » ز رخسار صبح و پشت شفق « 9 » * در ره عشق پيش رو سوى حق « 10 »
روز كبود كه پرده در باشد * شب كه باشد كه پردهگر باشد
هركه آمد به دو و گوش « 11 » آورد * خود نيامد كه لطف اوش آورد
هم از او دان كه جان سجود كند * كه ابر هم ز آفتاب جود كند
هر هدايت كه دارى اى درويش * هديهء حق شمر نه كردهء خويش « 12 »
آل برمك ز جود كس گشتند * باسخاوت چو همنفس گشتند
نام ايشان چو روح باقى ماند * ور چه گردون فناى ايشان خواند
قوم « 13 » اين روزگار گرچه خوشند * چون مگس شوخ چشم و ديده كشند « 14 »
به سخن چون شكر همه نوشتند * به سخا دل درند و جان جوشند
هامش
( 1 ) - م : پيغامبر ، س : حاجب بار شرع پيغامبر
( 2 ) - پ : نبى
( 3 ) - ذ : مير
( 4 ) - مرمر است ، حق مراست
( 5 ) - ك : به از آن كسى
( 6 ) - ى : ناجسته كس مراد
( 7 ) - م : نه كه تازى
( 8 ) - ل : خور
( 9 ) - تست صبح و شفق
( 10 ) - م : رهرو عشق - ل : رهبر حق
( 11 ) - ى : به دو دو گوش - كم : به دو نكوش
( 12 ) - م : نه كديهء خويش
( 13 ) - ى : اهل
( 14 ) - خ : زهره كشند - كم : ديد كشند