تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
نفع آتش اگر مقيم‌ترست * آتش‌آراى ازو « 1 » كريم‌ترست تو ندانى نه نيك و نه بد را * خازن او به ترا « 2 » كه تو خود را يار مار است « 3 » چون زنى تو درش « 4 » * مار يار است « 5 » چون رمى ز برش « 6 » اى صدف جوى جوهر الا « 7 » * جان و جامه « 8 » بنه بساحل لا هست حق جز به نيست « 9 » نگرايد * زاد اين راه نيستى بايد تا تو از نيستى كله « 10 » ننهى * روى را در بقا به ره « 11 » ننهى چون شوى نيست سوى حق بوى * تا بوى هست راه دق جوئى « 12 » مىنخوانى تو از كتاب خدا * نيست اموات مرد بل احياء گرت هست زمانه پست كند * احسن‌الخالقينت هست كند

فى الهداية

سبب هديهء ايادى او « 13 » * نفس را مهتدى و هادى او « 14 » در ره شرع و فرض و سنت خويش * منت حق شمر نه منت « 15 » خويش نوربخش يقين و تلقين اوست * هم جهان‌بان و هم جهان‌بين اوست چون پرستد « 16 » تن گران او را * چه « 17 » شناسد روان و جان « 18 » او را سنگ پاره است « 19 » لعل كان آنجا * بو الفضولست عقل و جان « 20 » آنجا بىزبانى ثنا زبان تو « 21 » بس * هرزه‌گوئى غم و زيان « 22 » تو بس
هامش
( 1 ) - آ : آتش آرى ازو . ل : آتش آرى از آن ( 2 ) - ل : به بود ( 3 ) - ل : يار با ماست ، م : مار يار است ( 4 ) - رمى ز درش ( 5 ) - م : يار مار است ( 6 ) - روى ز برش ( 7 ) - جوهرى و الا ، گوهرى و الا ( 8 ) - كم : جامهء جان ( 9 ) - هست تو جز به نيك ، - كم : هست تو جز به نيست ، هست حق جز به نيك ( 10 ) - پ : تا در نيستى كله . ل : تا كه در نيستى قدم ( 11 ) - خ ، كم : در بقاى ره ( 12 ) - چون تو از هست راه او جوئى ( 13 ) - س : ارادى اوست ( 14 ) - اوست : اوى ( 15 ) - م : ملت ( 16 ) - ل : پرستند ، س : كى شناسد ( 17 ) - ل : كى - خ : كه ( 18 ) - م : روان جان ( 19 ) - م : سنگ باد است ، ذ : سنگ كان است - س : سنگ‌پاره‌ست نعل ( 20 ) - س : فضل جان ( 21 ) - ل : بىزبانى تو زبان تو - خ : بىزبانى تو را زبان ( 22 ) - ذ : غم زيان