نفع آتش اگر مقيمترست * آتشآراى ازو « 1 » كريمترست
تو ندانى نه نيك و نه بد را * خازن او به ترا « 2 » كه تو خود را
يار مار است « 3 » چون زنى تو درش « 4 » * مار يار است « 5 » چون رمى ز برش « 6 »
اى صدف جوى جوهر الا « 7 » * جان و جامه « 8 » بنه بساحل لا
هست حق جز به نيست « 9 » نگرايد * زاد اين راه نيستى بايد
تا تو از نيستى كله « 10 » ننهى * روى را در بقا به ره « 11 » ننهى
چون شوى نيست سوى حق بوى * تا بوى هست راه دق جوئى « 12 »
مىنخوانى تو از كتاب خدا * نيست اموات مرد بل احياء
گرت هست زمانه پست كند * احسنالخالقينت هست كند
فى الهداية
سبب هديهء ايادى او « 13 » * نفس را مهتدى و هادى او « 14 »
در ره شرع و فرض و سنت خويش * منت حق شمر نه منت « 15 » خويش
نوربخش يقين و تلقين اوست * هم جهانبان و هم جهانبين اوست
چون پرستد « 16 » تن گران او را * چه « 17 » شناسد روان و جان « 18 » او را
سنگ پاره است « 19 » لعل كان آنجا * بو الفضولست عقل و جان « 20 » آنجا
بىزبانى ثنا زبان تو « 21 » بس * هرزهگوئى غم و زيان « 22 » تو بس
هامش
( 1 ) - آ : آتش آرى ازو . ل : آتش آرى از آن
( 2 ) - ل : به بود
( 3 ) - ل : يار با ماست ، م : مار يار است
( 4 ) - رمى ز درش
( 5 ) - م : يار مار است
( 6 ) - روى ز برش
( 7 ) - جوهرى و الا ، گوهرى و الا
( 8 ) - كم : جامهء جان
( 9 ) - هست تو جز به نيك ، - كم : هست تو جز به نيست ، هست حق جز به نيك
( 10 ) - پ : تا در نيستى كله . ل : تا كه در نيستى قدم
( 11 ) - خ ، كم : در بقاى ره
( 12 ) - چون تو از هست راه او جوئى
( 13 ) - س : ارادى اوست
( 14 ) - اوست : اوى
( 15 ) - م : ملت
( 16 ) - ل : پرستند ، س : كى شناسد
( 17 ) - ل : كى - خ : كه
( 18 ) - م : روان جان
( 19 ) - م : سنگ باد است ، ذ : سنگ كان است - س : سنگپارهست نعل
( 20 ) - س : فضل جان
( 21 ) - ل : بىزبانى تو زبان تو - خ : بىزبانى تو را زبان
( 22 ) - ذ : غم زيان