كاندرين خاك تودهء بىآب « 1 » * آتش باد « 2 » پيكر است سراب
فى الحفظ و المراقبة
هر كرا عون حق حصار شود « 3 » * عنكبوتيش پردهدار شود « 3 »
سوسمارى ثناى او گويد * اژدهائى رضاى او جويد
نعل او فرق « 4 » عرش را سايد * لعل او زيب فرش را شايد
زهر در كام او شكر گردد * سنگ در دست او گهر گردد
هركه او سر برين ستانه نهد * پاى بر تارك زمانه نهد
عقل درمانده را بدين در خواند « 5 » * زانك درماند هركه زين درماند
ترسم از جاهلى و نادانى * ناگهان بر صراط درمانى
جاهلى مر ترا به نار دهد * تا ترا كوك و كو كنار « 6 » دهد
لقمه ديدى كه مرد مىخايد * گندمى زان ميان برون آيد
بوده پيش جراد و مرغ و ستور « 7 » * ديده تاب خراس « 8 » و تف تنور
داشته زير آسياى تو پاى « 9 » * كه نگه داشتش خداى خداى
از پى حفظ مال و نفس و نفس * او ترا بس تو كردهء زو بس « 10 »
من بگويم « 11 » ترا به عقل و به هوش * گر ببندى تو پند من در گوش « 12 »
سگ و زنجير چون بدست آرى * آهوى دشت را شكست آرى
پس بدين اعتقاد و اين اخلاص * از براى معاش و كسب خلاص
هامش
( 1 ) - م : پرآب
( 2 ) - آتشى باد ، آتش آب
( 3 ) - س ، ل : بود
( 4 ) - ل : فرش - ى : فوق
( 5 ) - چ ، م : عقل
( 6 ) - م : كوك كوكنار
( 7 ) - ل : بود بيش خراس و مور و ستور
( 8 ) - س : بار خراس
( 9 ) - ك ، ل : مرد را از يقين به چندين جاى ، ى ، آ : مرد را بىگمان . . . - م : مرو را از رفتن به چندين جاى
( 10 ) - م : رو بس ، ل : او را بس - س : از وى بس
( 11 ) - ل ، ى : پس چگويم - و : من نگويم - كم : منت گويم
( 12 ) - ك : گر شنيدى تو ، ب : كه نبندى ز ، ى : گر نبندى ز ، كم : پند چون قند من پذير به گوش