فصل فى ان الاستواء معقول و الكيفية مجهول
آن يكى رجل گفته آن يك يد « 1 » * بيهده گفتهها ببرده ز حد
و آن دگر « 2 » اصبعين و نقل و نزول * گفته و آمده به راه حلول
و آن دگر استواء عرش و سرير « 3 » * كرده در علم خويشتن تقدير « 4 »
يكى از جهل گفته « 5 » قعد و جلس * بسته بر گردن از خيال « 6 » جرس
وجه گفته يكى دگر قدمين * كس نگفته ورا كه مطلبك « 7 » اين
زينهمه گفته « 8 » قال و قيل آمد * حال كوران « 9 » و حال پيل آمد
جل ذكره منزه از چه و چون * انبيا را شده جگرها خون
عقل را « 10 » زين حديث پى كردند * علما را علوم طى « 11 » كردند
همه بر عجز خود شدند مقرّ * واى آن كو به جهل گشت مصرّ
متشابه بخوان « 12 » در او ماويز * وز خيالات بيهده بگريز « 13 »
آنچ نص است جمله آمنّا * و آنچه اخبار نيز سلّمنا « 14 »
التمثيل فى اصحاب تمنى السوء
راد « 15 » مردى ز غافلى « 16 » پرسيد * چون ورا سخت جلف و جاهل « 17 » ديد
گفت هرگز تو زعفران ديدى * يا جز از نام هيچ نشنيدى « 18 »
گفت با ماست « 19 » خوردهام بسيار * صد ره و بيشتر نه خود يكبار
هامش
( 1 ) - آن يكى گفته رجل و ديگر يد
( 2 ) - وان يكى ، آن يكى
( 3 ) - ل : و آن يكى استوا و عرش و سرير
( 4 ) - چ : تقرير
( 5 ) - و آن يكى گفته از ، واندگر را سخن ز ، و اينك از جهل گفته ، يكى از جهل گفت ، و ، خ : وان بگفته ز جهل
( 6 ) - بر گردن خيال
( 7 ) - م : تطلبك ، ذ ، خ : نطلبك
( 8 ) - گفت
( 9 ) - شهر كوران
( 10 ) - ل : و هم را
( 11 ) - م : فى ، ذ : نى ، ل : عالمان را علوم طى
( 12 ) - مخوان
( 13 ) - م : پرهيز ، نسخ ديگر : بگريز
( 14 ) - ك : نيز آمنا ، چ ، كم : جمله سلمنا ، خ : نيز صدقنا
( 15 ) - م ، ذ ، ل : زاد
( 16 ) - ل : ز عاقلى
( 17 ) - ب ، ن : و : غافل
( 18 ) - ب ، و : ايج ، كم ، خ : بيش : ى : يا بجز نام هيچ بشنيدى
( 19 ) - ل : با ماس