تا ورا « 1 » گفت رادمرد حكيم * اينت بيچاره اينت قلب سليم
تو بصل نيز هم نمىدانى * بيهده ريش چند جنبانى
آنك او نفس خويش نشناسد * نفس ديگر كسى چه پرماسد « 2 »
و آنك « 3 » او دست و پاى را داند « 4 » * او چگونه خداى را داند
انبيا عاجزاند از اين معنى « 5 » * تو چرا هرزه مىكنى دعوى
چون نمودى بدين « 6 » سخن برهان * پس بدانى مجرد ايمان
ورنه او از كجا و تو ز كجا * خامشى به ترا تو « 7 » ژاژ مخاى
علما جمله هرزه مىلافند * دين « 8 » نه بر پاى هركسى بافند
فصل اندر درجات
جانت را دوزخ آشيانه مكن * خاطرت را محال « 9 » خانه مكن
گرد بيهوده و محال مگرد * بر در خانهء خيال مگرد
از خيال محال دست بدار * تا بدان بارگه بيابى بار
اندرين بحر بيكرانه چو غوك * دست و پائى بزن چه دانم بوك
كان « 10 » سراى بقا براى تو است * وين سراى فنا نه جاى تو است
آن سراى بقا تراست معد * يوم بگذار و جان كن از پى غد
در جهان « 11 » زشت و نيكو و چپ و راست * ناخلفزادگان آدم راست
پايه بسيار سوى بام بلند * تو به يك پايه چون شوى خرسند
پايهء اول اندرو حلم است * كو بتحقيق خواجهء علم است
جمع كردى بر اولين پايه « 12 » * خرد و جان و صورت و مايه
هامش
( 1 ) - ج : مرورا
( 2 ) - ك : بشناسد ، م : در حاشيه : بشناسد
( 3 ) - م : انگه
( 4 ) - ج ، ل : خواند
( 5 ) - ذ : اندر آن معنى
( 6 ) - ل ، ى : بر اين
( 7 ) - ل : بهتر است ، بهتر او
( 8 ) - م : وين
( 9 ) - ل : و بال
( 10 ) - آن
( 11 ) - س : دو جهان
( 12 ) - شده در دم به ديگرى پايه - س : در دم يكديگر پايه ، ل : در دم به اولين پايه