تو نبينى جز از خيال و حواس * چون نهء خط و سطح و نقطهشناس
تو در اين راه معرفت غلطى * سال و مه مانده در حديث بطى
گويد « 1 » آنكس درين مقال فضول * كه تجلى نداند او ز حلول
گرت بايد كه بردهد « 2 » ديدار * آينه كژ مدار و روشن دار
كآفتابى كه نيست نور دريغ * آبگينت « 3 » نمايد اندر ميغ
يوسفى از فرشته نيكوتر * ديوروئى « 4 » نمايد از خنجر
حق ز باطل معاينه نكند * خنجرت كار آينه نكند
صورت خود در آينهء « 5 » دل خويش * به توان ديد از آن كه در گل خويش
بگسل آن سلسله « 6 » كه پيوستى * كه ز گل دور چون شدى رستى
ز آنك گل مظلمست و دل روشن « 7 » * گل تو گلخنست و دل گلشن
هرچه روى دلت مصفاتر * زو تجلى ترا مهياتر
نه چو ز امت « 8 » فزونش بود اخلاص * گشت بو بكر « 9 » در تجلى خاص
التمثيل فى شأن من كان فى هذه اعمى فهو فى الآخرة اعمى جماعة العميان و احوال الفيل
بود شهرى بزرگ در حد غور * و اندر آن شهر مردمان همه كور
پادشاهى در آن « 10 » مكان بگذشت * لشكر آورد و خيمه زد بر دشت « 11 »
داشت پيلى بزرگ باهيبت * از پى جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر ديدن پيل * آرزو خاست زان چنان « 12 » تهويل
چند كور « 13 » از ميان آن كوران * بر پيل آمدند از آن عوران « 14 »
هامش
( 1 ) - م : جويد - س : گويد
( 2 ) - خ : سرزند
( 3 ) - س : آبگينه
( 4 ) - س ، ل : رويت
( 5 ) - م : ز آينه
( 6 ) - از سلسله ، اين سلسله
( 7 ) - م : جان روشن
( 8 ) - ز همت
( 9 ) - گشته بو بكر ، آ ، ى : مرتضى گشت
( 10 ) - بر آن
( 11 ) - در دشت
( 12 ) - ل : در چنان
( 13 ) - م : پير
( 14 ) - ل ، كم : غوران