نيست گوئى جهان ز زشت « 1 » و نكو * جز از او و به دو و بلكه « 2 » خود او
همه زو يافته نگار و صور « 3 » * هم هيولانى اصل « 4 » و هم پيكر
عنصر و مادهء هيولانى * طبع و الوان « 5 » چاراركانى
همه را غايت تناهى « 6 » دان * نردبان پايهء الهى دان
فصل اندر صفا و اخلاص
پس چو مطلوب نبود اندر جاى * سوى او كى بود « 7 » سفرت از پاى « 8 »
سوى حق شاه راه نفس و نفس « 9 » * آينهء دل زدودن آمد و بس
آينهء دل ز زنگ كفر و نفاق « 10 » * نشود روشن از خلاف و شقاق
صيقل آينه يقين شماست « 11 » * چيست محض « 12 » صفاء دين شماست
پيش آن كش بدل شكى نبود * صورت و آينه يكى نبود
گرچه در آينه به شكل بوى « 13 » آنك « 14 » ؛ در آينه بود نه توى * دگرى تو چو آينه « 15 » دگرست
آينه از صورت تو بىخبرست * آينهء صورت از صفت « 16 » دور است
كان پذيراى صورت از نور است « 17 » * نور خود ز آفتاب نبريدست
عيب در آينه است و در ديدست * هركه اندر حجاب جاويدست
مثل او چو بوم و خورشيدست * گر ز خورشيد بوم بىنيروست
از پى ضعف خود نه از پى اوست « 18 » * « نور خورشيد در جهان فاشست
آفت از ضعف چشم خفاشست »
هامش
( 1 ) - ل ، ى : جهان زشت
( 2 ) - ازو به دو و بلكه
( 3 ) - م : نگار و صور
( 4 ) - هم هيولاى اصل و
( 5 ) - طبع الوان
( 6 ) - م : غايت و تناهى ، ل : غايت مباهى
( 7 ) - م : نبود سوى
( 8 ) - ذ : ز پاى
( 9 ) - ل : نفسنفس - س : اصل و نفس
( 10 ) - آ ، ى : ز زنگ و رنگ نفاق
( 11 ) - شما « هر دو مصرع بدون كلمهء : است
( 12 ) - محض صفاش
( 13 ) - ل ، ى : دوئى
( 14 ) - ى : آنچه
( 15 ) - ديگرى تو و آينه خ : ديگرى تو چو آينه
( 16 ) - س ، م : از سفر
( 17 ) - چ ، ل : آن نور است
( 18 ) - س : نه طينت اوست