هستها تحت قدرت « 1 » اويند * همه با او و او همىجويند
جنبش نور سوى نور بود * نور كى ز آفتاب دور بود
با وجودش ازل پرير آمد * پگه آمد و ليك دير آمد
در ازل بسته كى بود عملش * يك غلامست « 2 » خانهزاد ازلش
از ابد دور دار وهم و گمان * كه ابد از ازل گرفت نشان
كى مكان باشدش ز بيش و ز كم * كه مكان خود مكان ندارد هم
خلق را زين صفت جهانى ساخت * تا « 3 » ز بهر خود آشيانى ساخت
با مكان « 4 » آفرين مكان چه كند * آسمان گر بر آسمان « 5 » چه كند
آسمان دى نبود امروز است * باز فردا نباشد او نوزست « 6 »
درنوردد ز پيش ستر دخان « 7 » * يوم نطوى السماء رو برخوان
عارفان چون دم از قديم زنند * ها و هو « 8 » را ميان دونيم زنند
نه به اركان ثبات اوقاتش * نه مكان جاى هستى ذاتش
اى كه دربند صورت و نقشى « 9 » * بستهء استوى على العرشى
صورت از محدثات خالى نيست * در خور عزّ لايزالى نيست
زانكه نقاش بود و « 10 » نقش نبود * استوى بود و عرش و فرش « 11 » نبود
استوى از ميان جان مىخوان * ذات او بستهء جهات مدان
كاستوى آيتى ز قرآنست * گفتن لا مكان ز ايمانست
عرش چون حلقه از برون در است * از صفات خداى بىخبر است
در صحيفه كلام مسطور است * نقش و آواز و شكل از و دور است
هامش
( 1 ) - س : هستها علم و قدرت
( 2 ) - ل : كه غلامى است
( 3 ) - م : چون
( 4 ) - ل : به مكان - س : تا مكان
( 5 ) - آسمان خود بر آسمان ، ل : آسمان كن خود آسمان ، چ : آسمان را خود . . .
( 6 ) - ل : روز است ، ذ ، ك : يوز است
( 7 ) - ل : نبود در زمين ستر دخان
( 8 ) - و : لا و هو ، كم : هاى هو
( 9 ) - ب ، خ : فرشى
( 10 ) - بوده
( 11 ) - چ : عرش فرش