فصل فى المعرفة
به خودش كس شناخت نتوانست * ذات او هم به دو توان دانست
عقل حقش بتوخت نيك بتاخت « 1 » * عجز « 2 » در راه او شناخت « 3 » شناخت
كرمش گفت مر مرا بشناس * ورنه كشناسدش به عقل و حواس « 4 »
به دليلى حواس كى شايد * گوز بر پشت قبه كى پايد
عقل رهبر و ليك تا در او * فضل او مر ترا برد بر او
به دليلى عقل ره نبرى * خيره « 5 » چون ديگران مكن تو خرى
فضل او در طريق رهبر ماست * صنع او سوى او دليل و گواست
اى شده از شناخت خود « 6 » عاجز * كى شناسى خداى را هرگز
چون تو « 7 » در علم خود زبون باشى * عارف كردگار چون باشى
چون ندانى تو سرّ ساختنش « 8 » * چون تو هم كنى شناختنش « 9 »
وهمها قاصر است ز اوصافش * فهمها هرزه مىزند لافش
هست در وصف او به وقت دليل * نطق تشبيه و خامشى تعطيل
غايت عقل در رهش حيرت * مايهء عقل سوى او غيرت « 10 »
عقل و جان را مراد و مالك اوست * منتهاى مريد و سالك اوست
عقل ما « 11 » رهنماى هستى اوست * هستها زير پاى هستى « 12 » اوست
فعل او خارج از درون و برون * ذات او برتر از چگونه و چون
هامش
( 1 ) - نتوخت نيك بتاخت - خ : عقل نشناختش چو نيك بتاخت - ف : نيك نتاخت
( 2 ) - م : عقل
( 3 ) - ف : شتافت
( 4 ) - س : كى شناسدش ، م : كشناسدى - ل : ورنه نشناسد اين براى و قياس
( 5 ) - م : خيز و
( 6 ) - م : از نهاد خود - ل : در نهاد خود - خ ، چ : از شناس خود - ى : از شناختن
( 7 ) - م : تو كه
( 8 ) - س : سزاى ساختنش - ى : تو سر شناختنش : سزا شناختنش
( 9 ) - بساختنش
( 10 ) - م : غايت خلق در رهش غيرت مايهء عقل سوى او حيرت - خ ، سايهء خلق سوى او حيرت غايت عقل در رهش غيرت
( 11 ) - عقل تا رهنماى ، م : عقلها از براى
( 12 ) - م : نفسها زير راى پستى اوست ، هستها زير پاى پستى