عز وصفش « 1 » كه روى بنمايد * عقل را جان و عقل « 2 » بربايد
عقل را خود كسى « 3 » نهد تمكين * در مقامى كه جبرئيل امين
كم ز گنجشكى آيد « 4 » از هيبت * جبرئيلى بدان همه صولت
عقل كآنجا رسيد سر بنهد * مرغ كآنجا پريد پر بنهد
هرچ را هست گفتى از بن و بار * گفتى او را شريك هش مىدار
جز بحس ركيك و نفس خبيث * نكند در قدم حديث حديث
در ره قهر و عزت صفتش « 5 » * كنه تو بس بود به معرفتش « 6 »
چند از اين عقل ترّهاتانگيز * چند ازين چرخ و طبع رنگآميز
عقل را خود به خود چو راه نمود * پس به شايستگى ورا بستود
كاول آفريدهها « 7 » عقل است * برتر « 8 » از برگزيدهها عقل است
عقل كل يك سخن ز دفتر او * نفس كل يك پياده بر در او « 9 »
عشق را داد هم به عشق كمال * عقل را كرد « 10 » هم به عقل عقال
عقل مانند ماست سرگردان * در ره كنه او چو ما « 11 » حيران
عقل عقل است و جان جانست او * آنك زين « 12 » برترست آنست او
با تقاضاء « 13 » عقل و نفس « 14 » و حواس * كى توان بود كردگارشناس « 15 »
گرنه ايزد ورا « 16 » نمودى راه * از خدائى كجا شدى آگاه
هامش
( 1 ) - عزو و وصفش
( 2 ) - ل : جان عقل
( 3 ) - ل : و هم خود را نه كس
( 4 ) - خ : آمد
( 5 ) - ذ : عزت و صفتش
( 6 ) - س ، م : گنه تو : بس است معرفتش ، ل : كنه تو خود بس است معرفتش ، ى : كنه ما را بس است . . .
( 7 ) - ل : از آفريدهها
( 8 ) - خ : بهتر
( 9 ) - از در او
( 10 ) - داد ، كرده
( 11 ) - ل ، ى : كنه معرفت
( 12 ) - م : آنچ آن ، كم : آنچ ، ف : آنچه
( 13 ) - به تقاضاى
( 14 ) - م : نفس و عقل
( 15 ) - خ . اين دو بيت را اينجا افزوده :بلبل عشق را ز گلبن جست * در ترنم نواى او از تست
نخرى رنگ و بوى دمدمه تو * زين همه وارهانم اى همه تو( 16 ) - ل : ترا نمودى