مادت از جنبش « 1 » روحانى دارند « عاقلان « 2 » از تربيت ايشان سپر چرا بفكنند » « 3 » ، دارندگانى كه پختگان دم « 4 » روح اللّه باشند « 5 » ايشان را فرو « 6 » گذاشتن خامى باشد « 7 » ، نگاريدگانى « 8 » كى اندام از عقل كل يافتهاند « 9 » ، اجزاى ايشان از هم فرو گشادن « 10 » بىاندامى باشد ، جانفزايانى « 11 » كه سبب « 12 » دستيار حيات « 13 » تو باشند آسان آسان از ايشان پاى بيرون « 14 » نتوان نهاد ، دلربايانى « 15 » كه مدد پايدارى اسم تو باشند ، خير خير دست از ايشان « 16 » باز نتوان داشت ، دلخواهى را « 17 » كه مربى چون تو كريمى باشد در يتيم او را چه بايد كه يتيم ماند « 18 » ، سپاهى را كه مقوى چون تو حكيمى « 19 » باشد ، سپاه سالار بىيار او « 20 » چه واجب كند كه بىيار بود « 21 » ، آن چندان در يتيم را « 22 » در دست مشتى خرزىفروش يتيم « 23 » كرده ، و آن چندان غريب خوشروى را از راه غريبشماران « 24 » آواره كردهء ، تا گاه « 25 » صاحب غرضى تپانچهشان « 26 » . زند ، و گه صاحب علتى جعدشان « 27 » كند ، عروسانى كه حجلهء « 28 » ارباب الهى را
هامش
( 1 ) - ك : حبس
( 2 ) - ج : غافلان
( 3 ) - اين جمله در ت ، ط : نيست
( 4 ) - ب ، ت ، ط : كسانىاند كه پختگان دم
( 5 ) - ج : اند
( 6 ) - ك : فرود
( 7 ) - ج : خامكارى بود . ب ، ط : خامى بود
( 8 ) - ج : و نگاريدگانى . ب : نگارندگانى
( 9 ) - ب ، ت ، ط ، باشند
( 10 ) - ج : فروگذاشتن
( 11 ) - ب : بود و جان
( 12 ) - ك : باشد سبب ترايانى كه اختيار تو باشند
( 13 ) - ك : دستيار جان
( 14 ) - ب : از ايشان بيرون
( 15 ) - ج : و دلربايانى
( 16 ) - ج : از ايشان دست
( 17 ) - ك : دلخواهانى را
( 18 ) - ب : « ماند » ندارد
( 19 ) - ج ، ب ، ك : حكيمى . م : حكيم
( 20 ) - ج : با سپهسالارى او را . ت ، ط : يا سپهسالارى بىيارى . ب : سپاهسالارى بىيارى او
( 21 ) - ج : بودن
( 22 ) - ك : يتيم او را چرا بايد كه يتيم ماند
( 23 ) - ج ، ك : پيروزى فروش . ب : پيروز فروش
( 24 ) - ب : غربتشماران . ج : غربتشمارى آن
( 25 ) - ب ، ج ، ك : تا كه
( 26 ) - ج ، ب : طپانچه . ك : توانچهشان
( 27 ) - م : گاه صاحب غلطى جعدشان . ب : و صاحب علتى جعدشان
( 28 ) - م : حجرهء