موكب « 1 » حقيقت بشاهراه « 2 » ، گوششان فروناشده ، هرگز « 3 » گردى از جادهء جود بر لعبت ديدهء « 4 » ايشان نانشسته ، باستراق سمعى كى از پاكان آسمان « 5 » كنند لقب خويش سروش كرده ، به سايهء « 6 » خويش كى پس و پيش آفتاب ديده « 7 » قد كوتاه خود « 8 » فراموش كرده ، روز كوران ربع مسكون را به اشراق « 9 » جمال خورشيد « 10 » چه كار ، پاشنه شكافتگان « 11 » روستاء جهل را « 12 » با صدف شكافان « درياى علم » « 13 » چه شغل ، آن همه تمويهات و تهويلات ، و موهومات و مظنونات « 14 » ايشان هم بر قصور « 15 » ايشان مقصور است . « پس معلوم شد كى آن علم از » « 16 » حكمت شرع پروردهء « خاطر عاطر » تست « 17 » ، كه به همه اطراف و اكناف عالم مشهور است ، اينك علم ينتفع به از بساط ثرى ، تا مناط ثريا ، از اول مرتبت مرجان « 18 » تا آخر معالم جان « 19 » ، كيست كى از انشاد آن « 20 » با منفعت نيند « 21 » ، آنك نه جمهور فرق و ملك « 22 » از ظاهر مقالت تو حسب خويش « 23 » كسب مىكنند ، و كافهء صادقان و عاشقان از رمز و اشارت او جان را ميزبانى مىكنند « و گله گله « 24 » » ارباب قياس و ظن از رنگ و عبارت آن « 25 » ، پيرايه و سرمايه مىسازند ، رمهرمه
هامش
( 1 ) - ج ، ك : آوازى از موكب - ب : هرگز آه منزوى از مركز
( 2 ) - ج : در شاهراه
( 3 ) - م : هرگز
( 4 ) - ب ، ت ، ط : ديد
( 5 ) - ج : آسمانى
( 6 ) - ج : و از سايهء
( 7 ) - ب : خود ديده
( 8 ) - ج ، ك : خويش را . ب : خود را
( 9 ) - م : باشرف . ب ، ك : باشراف
( 10 ) - ب : خورشيد
( 11 ) - ج : و پاشنه شكافتگان ب ، ت ، ط : و پاشنه شكافان را
( 12 ) - م : روستا را . ب ، ط : كه از روستا باشند . ك : دوستان
( 13 ) - از - ج گرفته شده . م : ب ، ك : ندارد
( 14 ) - ك : مظفوفات
( 15 ) - ب ، ت ، ط : قصر
( 16 ) - از نسخهء - ج - گرفته شده است و در نسخ ديگر نيست
( 17 ) - م ، ك : ندارد . ب : پرورده است
( 18 ) - م ، ب ، ط : مرتبهء جان
( 19 ) - ب ، ت ، ط : جهان
( 20 ) - ج : از انشاى آن . ك : از انشاد ترنم آن . ب : استادان ما . ت ، ط : استادان ما
( 21 ) - ب : بيند
( 22 ) - ب ، ط : آنكه جمهور فرق ملك . ج : زمرهء جمهور فرق زرق و مال و طل
( 23 ) - ج : حسب حال خويش - ب ، ت ، ط : جيب خويش . ك : تو حسب
( 24 ) - عبارت ميان علامت در - ك - نيست
( 25 ) - ب ، ك : او