اكنون من كه محمد على الرفاام « 1 » ، از طريف ايتلاف ارواح كه صدر نبوت و بدر رسالت خبر مىدهد : الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف « 2 » بر خود واجب ديدم ، بر حسب حسبت در تعهد و تفقد ايشان سعى كردن ، خاصه چون معلوم بود كه ترتيب تركيب ايشان در به نيت « 3 » انسان از جواهر لطيف است ، نه از اجسام كثيف . و اعراض اغراض ايشان « 4 » كمال حكمت و شرف است ، نه نقصان و تلف ، و عاقلان جهان دانند ، كه فرزانهتر فرزندى ايشان را شعر و حكمت است « 5 » ، زيرا كه آن سلف اين خلف « 6 » است ، كه عيسىوار از راه كرم به ترك آن طرف طرف مىگويند ، و حواوار پى هوا نسب حسب بىشركت مادران « 7 » به در مىكنند ، و آن حكيم عصر در آن معنى مىگويد « 8 » .
آن دختر دوشيزه كه دوشش دادند « 9 » * امروز چو دى به شام توشش دادند « 11 »
چون تقويت فرزندان « آب و گل مشروع آمد هرآينه تربيت » « 10 » جان و دل مطبوع آيد ، خاصه چون مثال « صاحب » « 12 » ديوان رسالت برين جمله صادر گشت : اكرموا اولادكم و احسنوا « 11 » آدابهم . چون حال برين جملت است آن در هاء متفرق را در يك رشته جمع كردم ، و آن گلهاى متنوع را بر يك جنس دسته بستم « 12 » ، و آن رياحين نوآيين را چون پروين بر يك بستر و بالين فراهم كردم ، و آن عقيق مذاب را از حجاب ارباب صورت در حمايت و عنايت خطاب و القاب اصحاب صنعت آوردم ، و هريك را از آن شهاب احباب در قاب رقاب عباسيان بردم ، و چون ملكى بر فلكى مستقر دادم ، و رقا عن ورق و طبقا عن طبق ، و از براى سرور چون نور در ظلمتشان موقوف كردم ، و بهرهء هريك از معارف « 13 » اعيان دين و مشاهير اركان زمين اين حضرت موصوف و مصروف گردانيدم ، اين كتاب را بر اين اطناب تمام كردم ، و بر اين ابواب نهادم ، و فصول و اصول « 14 » هر باب را به اسمى مسمى كردم ، تا نبشتن « 15 » و خواندن ميسر گردد ، و زودتر به عرض پيوندد ، و باللّه
هامش
( 1 ) - ذ : على الرفاام
( 2 ) - حلية الاولياء ص 198 ج 1
( 3 ) - ذ : سنت
( 4 ) - ض ، و اعراض ايشان
( 5 ) - ذ : حكمتاند
( 6 ) - ذ : آن خلف
( 7 ) - ذ : قادران
( 8 ) - ذ : بدان معنى مىگويند . ض : افزوده : بيت
( 9 ) - ض : دادم
( 10 ) - در - ذ - نيست
( 11 ) - ض : حسنوا
( 12 ) - ذ : بستند
( 13 ) - ذ : مفارق
( 14 ) - ذ : وصول
( 15 ) - ض : تا در نوشتن