اثمار « 1 » اشجار الحديقة فى الحقيقة ، در حال حيات خواجهء حكيم شيخ الطريقة متفرق شده بود ، و به دست هركس بىترتيب بيتى چند افتاده ، و چندان در يتيم در دست مشتى لئيم اسير گشته ، و در غار خوارى چون « 2 » اصحاب رقيم « 3 » نژند و سقيم مانده « 4 » ، و چندان « 5 » حور عين نازنين در كلبهء اندوه غريب و حيران و ذليل شده ، و به دست اين و آن در هر مكان سرگردان گشته ، و چون يوسف خوب از جوار كنار يعقوب دور افتاده ، و به كاروبار و نياز و ناز زليخا و ملك مصر نرسيده ، تا روز رويان شبهمويان ، آراسته ظاهران پيراسته باطنان ، با زلفهاى زرهنماى مشكساى ، و رخهاى دلرباى جانفزاى ، كه در هر صباحى از وفاق پدر آب خونى « 6 » از ايشان مىچكيد ، و در هر رواحى از فراق پدر خاك « 7 » يتيمى از ايشان برمىآمد ، زيرا كه از هجرت پدر در حجر « 8 » جماعتى افتادند ، كه آن بيگانگان را بر آن يگانگان نه ولايت شرعى بود ، نه عصبيت حقيقى ، نه حق خطاب بر ايشان متوجه ، دلخواهانى كه نسب حسب با روح القدس درست دارند در پيكار « 9 » شيطان بماندند ، جواهرى كه تاج پادشاهى را شايست ، گردنبند مشتى داده شده ، شاهانى « 10 » كه بر قصور جاه و عز بودندى در كشور چاه و ذل « 11 » ، بماندند ، نازنينان عالم بقا به آتش حسد سوخته شدند ، نجيبزادگان اصل و وصل به ثمن بخس فروخته ، يزيدزادگان « 12 » را ( با ) بايزيدزادگان « 13 » در من يزيد كردند ، و از نهاد هريك اين آواز برمىآمد كه شاعر گويد :
اوقعنى حبك فى من يزيد * فى صفة الذل « 14 » و نعت العبيد
قد حضر البائع و المشترى * عبدك موقوف فما ذا تزيد
عصاى موسى در دست « 15 » فرعون بىعون نشايد ، حسين على را بر عتبه عتبه نشايد كرد . مولودى كه در بهشت مرد معنوى بوده است در كنشت با مدعى چه كند ، خوشرويانى كه در بستان انس پرورند در زندان حزن نگذرانند « 16 » .
هامش
( 1 ) - ذ : كه اثمار
( 2 ) - ذ : و چون
( 3 ) - ذ : الرقيم
( 4 ) - ذ ، ض : چون اصحاب رقيم نژند و سقيم مانده و در غار خوارى
( 5 ) - ذ : چندان
( 6 ) - آب خوبى
( 7 ) - ذ : از فراق خاك
( 8 ) - در هجر ؟
( 9 ) - ض : و در پيكار پيكان ذ : و در پيكار
( 10 ) - ذ : شاهان
( 11 ) - در هر دو نسخهء ذ ، ض چنين است
( 12 ) - بريدزادگان
( 13 ) - ذ ، ض : يزيدزادگان
( 14 ) - ذ : الدل
( 15 ) - ض : در مردست .
( 16 ) - ذ : نگذارند