غ - ق
تا با خودى از عشق منه بر دل داغ * پروانه شو ، آنگاه تو دانى و چراغ
272
كس را نَبُدَست بر جمالت اشراف * نه نيز كسى به حضرتت كرد طواف
مى ننمايند عالم از قاف به قاف * محجوب ز عين و باز كرده سرِ لاف
536
يك ساعت بىرنج نباشد دلِ عاشق * با رنج سرشتند تو گويى گلِ عاشق
از هجر همه درد بود بهرهء مهجور * وز عشق همه رنج بود حاصل عاشق
289
ممكن نبود كه هر زمانى * رنجى نرسد به جان عاشق
عاشق چو بيافت بوى معشوق * گردون نكشد كمان عاشق
149
ك
قومى به فلك رسند و قومى به مغاك * فرياد ز تهديد تو با مشتى خاك
242
ل
چنان مدان كه من اين جايگه خود آمدهام * مرا مكارم تو شهريار گفت : تعال
425
بندهء بيگانه باشى در بُنِ كوى فراق * گر نجويى آشنايى بر سرِ كوى وصال
با نبى بُد آشنا ، بيگانه چون شد بو لهب * وز حبش بيگانه آمد ، آشنا چون شد بلال
219 ، 161 ، 32
كرده بر ذاتشان هزار عمل * نقشبندان كارگاه ازل
273
هرگز نكنم رازِ تو اى شمع چگل * پيدا و اگرچه هست كارى مشكل