از دوستان سزد كه پس از فوت دوستان * ذكر نكو كنند بديها رها كنند
634
هر كسى را جام او با جانِ او همسان كنند * هر كسى را نقل او با عقل او همپر نهند
206
عشقبازى ساختى دست از دل و ديده بشوى * اين خود امروزست آرى باش تا فردا بُوَد
از بُن سى و دو دندان وامقى بايد شدن * هر كرا در دل مراد صحبت عذرا بود
135
دل بر انده وقف بايد كرد و جان را بر خطر * هر كرا با عشق بترويان دلى يكتا بود
عاشق از عجز صفات خويش چون مقطع شود * مقطع عجز صفاتش عشق را مبدا بود
138
دوش ما را در خراباتى شب معراج بود * آنكه مستغنىتر از ما بُد ، به ما محتاج بود
315
آن چه عهدى بُد كه ما را دولت و اقبال بود * از محبت پرّ و فرو از مودّت بال بود
سالها در عالم وصلت بجز يك دم نبود * يك دم اندر كوى هجرت بُعدِ سيصد سال بود
چون بَزِيدى در رياضِ وجد ، باد مجد و لطف * صد هزار ابدال را زان باد ، وجد و حال بود
گوهر درياى لطف لم يزل را بىعلل * فضل ربّانى و جمدِ ذو المنن دلال بود
همّتِ عشّاق حضرت در مطاف رَوح روح * روز و شب طوّاف بود و دم بدم جوّال بود
مجلسى از انس بود و جام باده از سرور * دوستان با هم نشسته ، لطف حق قوّال بود
صد هزار اسرارِ دل بُد دوستان را در ميان * پردهء اسرار ، يادِ جعد زلف و خال بود
خانه از تجريد بود و جامه از تفريد بود * لقمه از توحيد بود و شربت از افضال بود . . .
157
تا در طلب مات همى گام بود * هر دم كه بدون ما زنى دام بود
آن دل كه درو عشق دلارام بود * گر زندگى از جان طلبد خام بود
272
گمان مبر كه مرا جز تو يار خواهد بود * دلم جز از تو كسى را شكار خواهد بود
مرا جز از تو نخواهد بُدن خداوندى * و گرچه بنده ترا بيشمار خواهد بود
بر اين حديث تو اندر گذاشت خواهم عمر * بدانقدر كه مرا روزگار خواهد بود