با مات همى نهفته رازى بايد * وز مات به خود همى نيازى بايد
الحقّ تو لطيف مرغى اى زاغ سياه * كِت جفت همى سپيدبازى بايد
18
ما را بمَران اگر بسوزى شايد * ما را ز ميان رضاى تو مىبايد
هر دل كه به دوستى ترا مىشايد * در آتش تيزش ار نهى نگزايد
141
گر لا بد جان به عشق بايد پرورد * بارى غمِ عشقِ چون تويى بايد خورد
623
اى زلف تو چون مار و چو مور اين دل فرد * با مار كجا بسر برَد روزِ نبرد
مسكين مورم قصد سيهمار تو كرد * تا مارِ تو مر مورِ مرا پاك بخورد
49
غمخوارهء آنم كه غم من نخورد * فرمانبر آنكه هيچ فرمان نبرد
من جور و جفاى او به صد جان بخرم * او مهر و وفاى من به يك جو نخرد
17
چون شاد نباشم كه خريدم بدلى * عشقى كه هزار جانِ شيرين ارزد
146
گويى كه دو مور پاى در عنبر زد * بر طرف قمر برفت و سر با سر زد
419
عشق تو چنان كشد كه دم نتوان زد * در كوى تو هر كسى قدم نتوان زد
218
هزار شربتِ وصل ار به من دهى به مثَل * ز عشق نعرهء هل من مزيد برخيزد
26
. . . * چشم بد دور باد كه بس زيبا كرد
299
دل در غم عشق مبتلا خواهم كرد * جان را سپرِ تيرِ جفا خواهم كرد