تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 744

مساهمون:

ص٧٤٤
عمرى كه نه در غم تو بگذاشته‌ام * امروز به خون دل قضا خواهم كرد
229
جان در تنِ من زمان‌ْزمان خون گردد * پس قطره شود ز ديده بيرون گردد
يك قطره اگر بسوى هامون گردد * در دشت همه نباتِ مجنون گردد
485
هر دل كه به عشق مبتلا شد * كانِ غم و محنت و بلا شد
بيگانه شد از نشاط هر دل * قدّى كه ز عاشقى دو تا شد
ممكن نبود كه راست گردد * كو با غم عشق آشنا شد
147
تا مرد ز عشق خاك بر سر نكند * از جملهء عشّاق تو سر بر نكند
پيدا نشود با تو سر و كارِ كسى * تا جان به سرِ كارِ تو اندر نكند
168
آن دل كه تو سوختى ترا شكر نكند * و ان خون كه تو ريختى به تو فخر كند
462
اين همه مىكند و ليك از بيم * مرد را زهرى نى كه آه كند
زانكه رويش به سانِ آيينه است * آه آيينه را تباه كند
57 ، 142
گه شربتِ وصل تو مرا مست كند * گه ضربتِ هجر تو مرا پست كند
چون بگذارم به هجر نقدى ز غمت * نقدى دگرم عشق تو در دست كند
181
. . . . * عاشق چه كند كه بردبارى نكند
148
شه گفت مرا كه مى خور و مست مشو * اى شاه هر آنكه مَى خورَد ، مست شود
495
بسا پيرِ مناجاتى كه بر مركب فروماند * بسا رندِ خراباتى كه زين بر شيرِ نر بندد
162