تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
تا بر مه چارده نهادى كُلَهت * بينم كله ملوك بر خاك رهت
236
اى جان و دلِ همه خلايق * آويخته زان دو زلف چون شست
186
شور در شهر فكند آن بت زنّارپرست * چون خرامان ز خرامات برون آمد مست
132
از جور قدِ بلند و زلف پستَت * وز كافرى نرگس بىمى مستَت
ترسم به كليسياى رومَم بينى * ناقوس به دستى و به دستى دستَت
168
آن را كه عمى بود كه بتواند گفت * غم از دلِ خود به گفت بتواند رُفت
اين گل نگرى كه از تو ما را بشكفت * نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت
599
ز رانِ گوران هر ساعتى تباهه خورد * هر آن كه او پىِ شيران مرغزار گرفت
448
دانى چه بُوَد شرط خرابات نخست * تاج و كمر و كلاه در بازى چُست
چون مست شوى و پاىها گردد سُست * گويند بنشين هنوز باقى بر تست
227
يك شهر همه حديث آن روى نكوست * دلهاى جهانيان همه شيفتهء اوست
ما مىكوشيم و ديگران مىكوشند * تا دست كرا بُوَد كرا خواهد دوست
297 ، 80
آن كس كه بُوَد شيفته در كارِ تو اى دوست * ناچار كشد بر دل و جان بارِ تو اى دوست
شهريست پُر از شيفتگان تو هر يك * با جان و دلى پُرغم و تيمارِ تو اى دوست
دربارهء هر شيفته سرّيست ترا نو * كس را نرسد دست بر اسرارِ تو اى دوست
تا هست چو خُرشيد و چليپا به حقيقت * رخسار تو و زلف نگونسار تو اى دوست
يك شهر ز عشّاق تو دل سوختگانند * عاجز شده در قاعدهء كارِ تو اى دوست
هستند فرومانده در كار تو زيراك * هر لاشه ندارد تكِ رهوارِ تو اى دوست
184