تا من بَزِيَم پيشه و كارم اينست * روزم اينست و روزگارم اينست
آرام و قرار و غمگسارم اينست * جويندهء صيدم و شكارم اينست
78
با بخت چنينم اتفاق افتادَست * كز عشق نصيب من فراق افتادَست
164
هرگز بُتِ من روى به كس ننمودَست * وين گفت و مگوى مردمان بيهودَست
185
نيست گشته همه ز عزّت هست * عَلَم بىنيازى اندر دست
273
دردا و دريغا كه از آن خاست و نشست * خاكيست مرا بر سر و باديست به دست
34
تا غم عشقت مرا دست به دامن زدَست * رنج و بلا سر ز گريبان رهى برزدست
148
زان چشم پر از خمار سرمست * پرخون دارم دو ديده پيوست
آيد عجبم كه چشم آن ماه * ناخورده شراب چون شود مست
يا بر دلِ خسته چون زند تير * بىدست و كمان و قبضه و شست
بُرد او دلِ عاشقان آفاق * پيچد بر آن دو زلفِ چون شست
چون دانست او كه فتنه برخاست * متوارى شد به خانه بنشست
يك شهر ازو غريو دارند * وين نيست شگفت ، جاى آن هست
دارند به پاى بر ، ازو بند * دارند به فرق بر ، ازو دست
296 ، 58
صد تخته نبشته و زبر كرده درست * آورده مرا عشق تو با لوح نخست
48
عشق تو مرا به حيله در دام انداخت * در آتش سوزندهء ايّام انداخت
جام ستم فراق بر دست گرفت * دين و دلم و صلاح در جام انداخت
146