جان افشان كن كه روزِ جانافشان است * و پنهان كن كه شاه خود در شانست
329
گفتم رحمى كن كه رهى درويش است * گفتا كه مرا هزار چاكر بيش است
گفتم ز فراقِ تو دلم پرريش است * گفتا كه ترا گله ز بختِ خويش است
42
ز اوّل به منَت ميل بُد آن ميل كجاست * امروز ملول گشتن از بهرِ چراست
اى دوست به دوستى كه برگويى راست * كان ميل چه بود وين ملامت ز چه خاست
139
دُردى خوردن به ميكده عادتِ ماست * در مستيها خرابى از ملّت ماست
رطلى كه گرانترست آن بابت ماست * نايافتنِ مرادها دولت ماست
150 ، 132
گر كار نكو كنى به دست تو دَرست * صد دل به دو زلفِ بتپرست تو دَرست
98
. . . . * تو خود دگرى ، عشقِ تو چيزى دگرست
300
شاه ارواح چاكرِ عشق است * هر چه او زاد لشكر عشق است
حكمتِ پاك جرعهء درد است * عقدهء عقل لنگر عشق است
پاكبازى كه از خود آزادست * مهتر ما و كهتر عشق است
اشك او حبر نامهء رازست * رنگ او شرح دفتر عشق است
606
در محتشمى چو تو درين عصر كم است * بيچاره كسى كه يارِ او محتشم است
222
اى جان و جهان چه جاى ناساختن است * جاى طرب و دو ديده در باختن است
305
دوزخ شررى از دلِ بريان من است * دريا اثرى ز چشم گريان من است
590