ساقيا مى ده كه جز مى نشكند پرهيز را * تا زمانى كم زنيم اين چرخ رنگآميز را
352 ، غزلى است در 7 بيت
باز بر عشاقِ صوفى طبع صافى جان گمار * آن دو صد جادوى شوخ دلبر جاندوز را
138
بنده ، ليكن چو سايهء عنقا * زنده ، ليكن چو صخرهء صمّا
273
هزار عاشق آمد به طمع صحبت ما * نثار كرده دل و ديده خادمان مرا
همه ز انده و تيمار هجر خسته شدند * كه كس نديد و ندانست خود نشان مرا
36
گر آب زنى ز ديده آن ميدان را * روبى به مژه درگه آن سلطان را
صد جان آرى به رشوه آن دربان را * گويند : خطر چه باشد اينجا جان را
402
تكيه بر جانِ رهى كن كه ترا باد فدا * چه كنى تكيه بران گوشهء دار افزينا
8
اى آيتِ بديع ندانم چه آيتى * كز وهم تيز مردم دانا نهانيا
چيزى همى گمان فتد اندر دلم بديع * وصفش همى تمام ندانم ، توانيا
516
ب
يك چند دويديم نه بر راه صواب * وز روى خرد گشاده يكبار نقاب
اكنون كه همىبازكنيم چشم ز خواب * هم عمر تباه كرده هم نامه خراب
584
هست راه عاشقان بس بلعجب * ابتدا و انتها شان با تعب
بلفضول از راه كى يابد نشان * بلهوس كى ره بره در بلعجب
308 ، 309
رازيست مرا با شب و رازيست عجب * شب داند و من دانم و من دانم و شب
214