تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 876

مساهمون:

ص٨٧٦
معشوق جمال مىنمايد شب و روز * كو ديده كه تا برخورد از ديدارش
27
دارى سرِ ما بگرد گرد سرِ خويش * يا بر درِ ما بباش يا بر درِ خويش اى جان دو بهم راست نيايد مىدان * گه بر در ما شىء و گه بر درِ خويش
3
سقاهم ربّهم چبود بينديش * طهورا چيست صافى گشتن از خويش
28
تو چه دانى اى پسر سوزِ فراق * عاشقى داند دلى پراشتياق
6
زهى شربت زهى لذّت زهى ذوق * زهى حيرت زهى دولت زهى شوق
28
نه دين نه عقل نه تقوى نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سرِ خاك
28
هزاران تير محكم خورده بر دل * چو آهو مىرود دو پاى در گل
27
. . . . * خاكِ وطن يار بر سر پاشم
3
گر مىندهى به صور حشمت بارم * بارى چو سگان برون در مىدارم
45
با درد بساز چون دواى تو منم * در كس منگر كه آشناى تو منم
گر بر سرِ كوى عشق ما كشته شوى * شكرانه بده كه خون بهاى تو منم
8
حرام بينم با ديگران سخن گفتن * كه چون حديث تو گويم سخن دراز كنم
217
گاهى ز غمت چو ابر گرينده شوم * گه چون گل نوشگفته در خنده شوم در هجر و وصال تو ز بس بيم و اميد * روزى صد ره بميرم و زنده شوم
36
خوشا آن دم كه تا ما خوش باشيم * غنىّ مطلق و درويش باشيم
28
اندر گذر سيلِ قضا گردانيم * زانست كه بىعلاج و بىدرمانيم بر خويشتن از وجود خود تاوانيم * سرمايه نداريم و سرِ ديوانيم
36
دردم نه بدان‌گونه كه راحت جويم * حالم نه چنان كه بِه شود گر گويم نعمت‌زدهء عشقِ يكى مهرويم * جز خاموشى هيچ ندارد رويم
37
ما كه طاوس باغ قدس وييم * برتر از سدره آشيان گيريم
332
چون فقر زينت است هستى كم كن * هستى بت تست ، بت‌پرستى كم كن از هستى و نيستى چو گشتى فارغ * مى نوش شراب وصل و مستى كم كن