گمان كند كه او از توابع بدن مجرد شده و از لذتها و رنجهائى كه با تن او مشاركت داشتهاند بر كنار شده است حالت او مانند حالت كسى خواهد بود كه لذتها و رنجهاى دوستان را از ياد برده باشد . و اگر پس از مفارقت تن براى او لذتها و رنجهاى جسمانى باقى بماند ، در آن هنگام تنها براى او لذت و رنج روحى ، باقى خواهد ماند و اين حقيقت معاد است . ليكن تسلط بر نفس و تخيل انسان كه تن او حقيقت اوست باعث مىشود كه انسان روح خود را فراموش كند و تصور نمايد كه روح ، غير اوست و حقيقت او تن مىباشد ، و خوبيها و بديهاى تن را خوبيها و بديهاى خود بداند . . . و گمان كند كه سعادتى جز لذّت جسمانى وجود ندارد و شقاوت چيزى جز رنج نيست . اشتباه اين تصور را ممكن نيست از انديشهء مردم مستقيما خارج ساخت ؛ همين امر سبب شد كه پيامبران مجبور گرديدند عامّهء مردم را به ثواب و لذات جسمانى ترغيب كنند و از عذاب و رنج جسمانى بترسانند » « 1 » .
قاضى همدانى در كتاب تمهيدات خود نظر ابن سينا را دربارهء حقيقت انسان قبول مىنمايد و در بعضى موارد عينا عبارات ابن سينا را نقل مىكند : « چون لفظ انسان اطلاق كنند قومى از عوام پندارند كه مفهوم از آن قالب است ، اما اهل حقيقت دانند كه مقصود از اين خطاب و اطلاق جز جان و حقيقت مرد نباشد . چنان كه گويند : « فلان عالم و جاهل و قادر و عاجز و غيره . . . است اين اوصاف جانست و نعمت او و نشايد كه قالب به چيزى موصوف باشد از اين صفات به هيچ حال . . . ؛ اما گروهى خواص اطلاق انسان و آدمى را جز بر جان ندانند و قالب را از ذات انسان ندانند به هيچ حال ، بلكه قالب را مركب دانند و آدمى را كه جانست راكب و سوار . هرگز مركب از ذات راكب نباشد ؛ قفس ديگر باشد و مرغ ديگر ؛ نابينا چون قفس بيند
هامش
( 1 ) - رسالهء اضحوى ص 94 - 97 .