گفتهاند خدا خواست جمال خود را بيند خود را ديدن جز بدين صورت نباشد كه آيينه سازند و آيينه را محاذى آرند عكس جمال خود خود بيند و آن عكس غير خود نيست خداوند جمال خود را خواست نظاره كند دل محمد را آيينهء جمال خود ساخت عكس جمال خود در وى ديد با سالك همين معامله است . ص 373 - 374
171 ص 284 س 9 ما صحت الفتوة لأحد الا لأحمد و ابليس :
عبارت از آن است كه خود را از ميان بدر كنى و دوست را بجاى خود جا دهى اينجا قاضى فتوت را از جوانمردى عنايت مىكند كه از تو كسى را چيزى رسد مؤمنان را از محمد بخش توحيد شد موحد آمدند و كافران را از ابليس بتپرستى و اين كه تو كافران را و بتپرستى را عشق نامى اين چيزى ديگر است زيرا چه عشق همه را نيست كند و يكى بجا دارد اين سخن اتقيا و جملهء عاقلان است و همه عاشقان بريناند و كفر و بتپرستى و شرك با عشق چون جمع شود ! اما احمد عليه السلام اقبال ، ابليس ادبار . او گفت رو به خدا آريد ؛ او گفت پشت به خدا دهيد ؛ او گفت اين سو كه شما پشت دادهايد خدا را توان ديد و اين بگفت آن سوى رو آوردى خدا را توان ديد اما يكى غلط و يكى بر صواب . ص 387 - 388
172 ص 288 س 14 در باطن مرد باشد :
آن نيز هم در باطن مرد باشد صفت بشريت تو تمثل بكند بانواع مختلف كه او دارد و در نسبت به صورتى كه مناسب اوست ظاهر مىگردد چنان كه سالك در واقعه ابتداى حال بيند كه مارى قصد او كرده است يا بزغاله بيند و يا كژدمى بيند و يا ستورى بيند و يا ديكى بيند يا مورى و يا سگى