ذات است ؛ از عرش بگذرند وراى عرش شوند ، نور سياه بر كس تجلى كند . ص 205
111 ص 119 س 9 و حسينوار انا الحق نگويد :
يعنى در خود آن ابرو و حسن و خد و خال و زلف به چشم خويش در خود ديد . هرآينه انا الحق گويد زيرا چه خود را با اين يافت اين سخن دو احتمال دارد : يكى آنكه متكلم مثالى در اثبات توحيد و صفات آرد ؛ و اين مثال ايشان است . . . دوم هر عضوى كه هست بر جمالى و صفتى كه هستند هم از فيض اوست . . . كه به همه دستها مىگيرد ، اوست كه به همه پاها مىرود . ص 207
112 ص 119 س 10 باش تا بايزيد بسطامى :
سبحانى ما اعظم شأنى اگر اين دم كلام را حكايت عن اللّه دارى درستتر و تمامتر باشد . . . قاضى انا الحق و سبحانى را بدين معنى تطبيق داده است : سمعى و بصرى كه مرا است سمع و بصر اوست مرد عاقل اينجا گويد : آن باصره . . . قوة ابصار دارد ، پرتو فيض اوست ، و فيض او قايم به دو . محقق محقق ، وسايط از ميان برگيرد ، هم به دو اضافت كند . سبحان اللّه تا چه تصريح مىكنم ! مىترسم نبايد آن تصريح من ترا مشكل شود و بدور اندازد . ص 207
113 ص 121 س 4 خلق از ابليس نام شنيدهاند :
ابليس ابو الجن همه شياطين ازو زادند ، پيشوا و سرور همه ، او پادشاهى مىراند بر تخته نشسته و جهانى را دعوت بسوى خود مىكند . در پردهء قهر صورتى را مىنمايد كه اين بدبختان از بدبختى هرگز باز نيابند بلكه مزيدتر خواهند . ص 209