نگران است . و ديگر عاشق را در رضاى معشوق و تجلى بر آن صفت نظاره كرده است و بر آمدن او و نمودن صورت قهر و عزت و جلالى و جمالى دارد نظارهء ديگر است در صورت خزانهء خيال خود در آن متجليه ميدان تصور كن جوانى امردى خوبصورت يكى كمر بسته و جعد در ميان يك كرده و آستينها بالا كشيده و نيزه بدست گرفته بر اسبى اشهبى سوار قصد سينه كرده چه جمال است آنجا كدام نظاره است اگر ديده باشى يا در خيال آورده باشى دانى كه من چه مىگويم آن بدبخت در جلال و قهر او را گرفتارى يافت بى آن گرفتار سوختن و لعنت اختيار كرد بر سر و ديده گرفت اگرچه تنگ مىآيد مىگريد و مىنالد مىرازد و اما اسير دربند است چه كند ! گرفتار بدبختى ملعونى و مردودى دور افتاده از همه مرادها بازمانده به اين همه همتاى او ساخته . ص 63
52 ص 30 س 2 لعنت :
لعنت خداى تعالى غذاى او آمد چون غذاى او قهر است او مقهور است و لعنت و بعد ، عين قهراند هرآينه ماهى از دريا قوت خورد و قهرى از قهر غذا يابد سمندر از آتش غذا گيرد اينجا سخن مشكل است فعلى هذا عذاب نماند آرى نماند اگر يار با يار پيوندد . ص 64
53 ص 30 س 3 فبعزتك لأغوينهم :
سه معنى دارد يا باى قسم است و يا باى سبب و يا باى مصاحبت است . . . عزت و جلالت پرده دارم و جلالت تو حجاب همه آيد طاعت است و معصيت است و در طاعت تجلى جمال اوست و در معصيت فيض قهر اوست بندگان را در معصيت اندازم بفيض قهر تو ايشان را عفو كنم . . . عزت او را سبب داشت