هواى انسانيت دارد تو خداپرست نهاى ، تو خودپرست هواپرستى . اگر براى نجات ، كارى مىكنى يا براى فوز مثوبات و براى رعايت حقيقت و ربوبيّت و براى ديد ديدار نقدا او وعدا ، اين همه براى خود باشد ، و خودپرستى باشد . تا آنكه به دوستى و به لذت و محبت نرسى خداپرست نباشى و آنكه گويى خود را در ميان نبيند آن كار ديگر است اين كارى است ازو به دو اين كار انبيا و اخص اوليا است تا بنده نشوى يعنى تا عبادت به حق عبوديت بجا نيارى روى آزادى نبينى يعنى بذل مجهود شود و موجود و مفقود گردد تو به دو قايم مانى اين پرستيدن عبارت از خود رفتن و او را پرستيدن است . ص 56
45 ص 25 س 13 بآدم و آدميت نرسى :
آدم سر اعظم است تا آنكه گويد
« خَلَقْتُ بِيَدَيَّ »
و گويد الإنسان سرّى و مجمع آناسى همه سر او پس او مجموع اسرار باشد آدميت آن است كه خلقت براى آن چيز است . ص 57
46 ص 26 س 2 همه نشوى :
يعنى مطلع بر اسرار همه نگردى و همه را در خود نبينى و با همه متحد نشوى . ص 57
47 ص 27 س 9 ملكى و ملكوتى :
ملكوت كل شىء باطنه ، خلاصهء تمام نماز ، حضور است اين ملكوتى و آن ملكى بود نيت صادق به غير شائبه ملكوتى است و تلاوتى كه شد ملكى است ص 58
48 ص 28 س 3 لا دين له :
يعنى آن كه خواهد كه دين را به حق دين شناسد بىارشاد پير نشود . ص 59