جانا دلم از زلف خود آويختهاى * وين جان بغم عشق بر آميختهاى
تا در تنم اين شور برانگيختهاى * خون جگرم ز ديدگان ريختهاى
( 457 ) اى دوست از سؤالهاى باقى بيش از اين چه مانده است كه مصطفى - عليه السّلام - گفت : « إنّ للّه تسعة و تسعين اسما من أحصاها دخل الجنّة » . امّا من بروايتى مأثور خواندهام كه روزى بر سر منبر گفت : « يا أبا بكر » ؛ گفت :
« لبيك يا رسول اللّه . فقال : إنّ للّه تسعة و تسعين خلقا من تخلّق بها دخل الجنّة .
فقال ابو بكر : يا رسول اللّه ، هل فىّ شىء منها ؟ قال : كلّها فيك » گفت : اى ابا بكر خداى - تعالى - را نود و نه خلقست هر كه به يكى از آن تخلّق يافت ، در بهشت شد . ابو بكر گفت : يا رسول اللّه از اين خلقهاى الهى ، هيچ در من هست ؟ گفت :
اى ابا بكر جملهء خلقها در تو موجود است .
( 458 ) دريغا ديگرباره سخن از سر مىبايد گرفتن ، و راه ديگر مىبايد آموختن ، و نيز ضرورتست در اين راه آلاتى و اسبابى كه سالك را بايد تا او را به مقصود رساند ؛ محصّل بايد كردن و آن نيست مگر در اين حديث مجمل كه مصطفى - عليه السّلام - گفته است ؛ علما از اين حديث ، حروفى ديدهاند ؛ امّا ندانم كه تو
هامش
( 1 ) خود . . . برMبر . . . برASدر . . . برBRتو . . . برHIPU- -
( 1 - 2 ) آويختهاىA . . . Uآويخته استI- -
( 2 ) تنمAMPRSUدلمBH- - شور برPUسوزبرASشوركرBHMR- -
( 3 ) سؤالهاى . . . استIسؤالها باقى . . . ازين مانده ديگر چيستAMPRSUسؤالها باقى . . . نماندهBسؤالها باقى . . . ماندهH- -
( 5 ) منبرA . . . Uمنبر با ابا بكرB- -
( 9 ) شدA . . . UرفتR- -
( 11 ) بارهAPSUبارBHMR- -
( 11 - 12 ) سخن . . . آموختنBPRUسخن را با سر . . . آموختنASسخن . . . گرفت . . .
آموختHسخن را با سر . . . و راهى ديگرباره مى . . . آموختنM- -
( 12 ) نيزBHPRUپيرAMS- - تاABHMSUوPR- -
( 13 ) بايد كردنA . . . Uمعرفت باشدH- -