( 364 ) دريغا سلطان محمود ، اياز را دوست دارد ؛ و او را بر تخت مملكت بنشاند ، و ديگران را پى گم كند كه شما اهليّت آن نداريد كه مملكت مرا لايق باشيد ، خود دانى كه اين كلمه چيست ؟ آخر اين كلمه كه شنيدهاى كه عشق ، سلطانست ؛ آنجا فروآيد كه خواهد . عشق لايزالى با جان قدسى عقد سرّى بسته است كه جز عاشق را از آن ديگر كس را خبر نباشد .
( 365 ) دريغا در عشق مقامى باشد كه عاشق و معشوق را از آن خبر نباشد ؛ و از آن مقام ، جز عشق خبر ندارد . « حبّك الشىء يعمى و يصمّ » اين باشد . چه گويى عشق از عاشق است و يا از معشوق ؟ نى نى از معشوق است . پس عشق الهى از كى باشد ؟ ضرورت از جان قدسى باشد . عشق جان قدسى از كى باشد ؟ از نور الهى باشد . چه دانى كه چه مىگويم ؟ ! دريغا گفتم چون ما را به خود قربت دهد ، در نور او خود را ببينم . عبارت اين باشد « رأى قلبى ربّى » . علىّ بن ابى طالب - عليه السّلام -
هامش
( 1 - 2 ) دارد . . . بر تخت . . . كندHMUدارد . . . بتخت . . . كندASمىداشت . . . كردBRدارد . . . و تخت . . . كندP- -
( 2 - 3 ) مرا . . . خودA . . . Uرا لايق باشد چهH- -
( 3 - 4 ) شنيده . . . خواهدAMPRSUشنيدهاى . . . سلطانست هرجا كه خواهد فرود آيدBنشنيدهاى . . . سلطانست كه خواهدH- -
( 4 - 5 ) با . . . عاشق راARSUبا جان قدسى عهدى بسته . . . جز عشق راBبر جان قدسى سرايتى بسته . . . عشقHبا جان قدسى سرايت داشته بود كه . . . عاشق راMبا جان قدسى سرايتى بسته بود . . .
عاشق راP- -
( 5 ) نباشدASنبودBMRنيستHPU- -
( 6 ) دريغا . . . نباشدHMPRU - ASاى عزيز . . .
معشوق هر دو از . . . عشق كسى را خبر نبودB- -
( 8 ) نى . . . استA . . . U - R- -
( 8 - 9 ) الهى . . . باشدHMUالهى . . . و ضرورت . . . باشد و هان قدسى ازلى كه باشدBالهى از كى باشدASالهى . . . اقدس از كى باشدPالهى از كه ازلى باشد به ضرورت . . . از كه باشدR- -
( 10 ) چونABHMRSچهPU- -
( 11 ) بينمA . . . UبينيمB- -
( 11 - 1 ) عليه . . . كندMچنين گويدABPSUازين خبر بيان مىكندHازين حال چنين گويدR- -