عشق تو بسوخت اى صنم خانهء دل * بشكست غم فراق پيمانهء دل
دردانه ز ديده ز آن روان كردستم * زيرا كه ز من جداست دردانهء دل
( 317 ) دريغا مگر آن بزرگ از اينجا گفت كه اگر سينهء كمترين مورچه بشكافى ، چندانى حزن عشق خدا از سينهء او بدر آيد كه جهانى را پر گرداند .
شيخ ما گفت : شيخ عبد اللّه انصارى در مناجات اين كلمات بسيار گفتى : خداوندا ما با خوديم و خودى ما در خور تو نيست ، و تو بىمايى و بىمايى ما درخور ما نيست .
« البلاء موكّل بالأنبياء ثمّ بالأولياء » اين باشد ؛ يعنى كه تو با بلايى و بلا در خور ما نيست ، و ما با هواييم و هوا در خور تو نيست . امّا هرچه بر تن آيد آن عذاب باشد ، و هرچه بر دل آيد آن بلا باشد .
( 318 ) دريغا تو پندارى كه بلا هر كس را دهند ؟ ! تو از بلا چه خبر دارى ؟
باش تا جاى رسى كه بلاى خدا را بجان بخرى . مگر شبلى از اينجا گفت : بار خدايا همه كس ترا از بهر لطف و راحت مىجويند ، و من ترا از بهر بلا مىجويم . باش تا « جذبة من جذبات الحقّ » با تو كيمياگرى بكند ؛ آنگاه بدانى كه بلا چه باشد !
هامش
( 2 ) پيمانهءBHRميخانهءAPS- -
( 3 ) ز ديده ز آنBHديده ز آنAPSروندگانR- -
( 4 ) زيرا . . .
جداBRزيرا . . . خداAPSكز ديده من جداH- -
( 6 ) بدرAHPRSبيرونB- - جهانىABPSجهانHR- -
( 7 ) گفت . . . درBHPRشيخ عبد اللّه انصارى شيخ ما گفت درAS- -
( 8 ) ما درBPتو درAHRS- -
( 9 ) ثم بالاولياءASثم بالاولياء ثم بالامثل فالامثلBRو اولياءHP- -
( 13 ) رسىABPRSبرسىH- -
( 14 ) كسBHPR - AS- - باشBH - APRS- -
( 15 ) الحقAHPRSالحق توازى عمل الثقلينB- -
( 1 - 15 )ABHPRS - MU- -